سوگ نامه تاسوعا
هوالشاهد

سلام
با عباس(ع) در حماسه عاشورا
درجبهه كربلا مردی را میبینیم كه در درگیری حق و باطل، بیطرف نمانده است و تا مرز جان به جانبداری از حق شتافته است. قامتش، قلّه نستوه و بلندِ رشادت؛ دلش، بیكران دریا؛ صدایش رعد آسا و با صلابت. با ان همه شكوه و شجاعت و قوّت قلب، یك «سرباز» و یك «جانباز» در اردوی ابا عبدالله الحسین.
هفتم محرّم بود. كاروان شهادت چند روزی بود كه در سرزمین كربلا فرود آمده بود. سپاه كوفه بر نهر فرات مسلّط بودند و آب را به روی حسین و یارانش بسته بودند. این فرمانی بود كه از كوفه رسیده بود، میخواستند ناجوانمردانه با استفاده از اهرمِ فشارِ عطش، حسین را به تسلیم و سازش وادارند.
شمربن ذی الجوشن كه از هتّاك ترین و كین توزترین دشمنان اهلبیت بود، با طعنه و طنز، تشنگی امام را مطرح میكرد. پس از آن كه آب را به روی فرزند زهرا بستند، شمر گفت: هرگز آب نخواهید نوشید تا هلاك شوید.
عباس بن علی(ع) به سیدالشهدا گفت: ای ابا عبدالله، مگر نه این كه ما برحقّیم؟
فرمود: آری.
پس از آن، اباالفضل بر آنان كه مانع برداشتن آب شده بودند حمله آورد و آنان را از كنار آب پراكنده ساخت تا آن كه همراهان امام آب برداشتند و سیراب شدند.(1)
حلقه محاصره فرات تنگتر و كنترل شدیدتر شد و برداشتن آب از فرات دشوار گشت. در نتیجه، تشنگی و كم آبی در خیمههای امام حسین(ع) آشكار شد و عطش بر كودكان بیشترین تأثیر را داشت. چشمها و دلها در پی عباس رشید بود تا برای این مشكل چارهای بیندیشد و آبی به خیمهها برساند.
حسین بن علی(ع) برادر رشیدش عباس را مأمور كرد تا مسؤولیت تهیه آب را برای خیمهها به عهده گیرد. او سقّاییتشنه كامان را عهده دار شد. همراه سی مرد سوار از بنی هاشم و دیگر یاران و بیست نفر پیاده، كه تحت فرمانش بودند، بهسوی فرات روان شد. پرچم این گروه را به«نافع بن هلال» سپرد. فرات در محاصره نیروهای دشمن بود. برای برداشتن آب میبایست با عملیاتی قهرمانانه، ضمن درهم شكستن حلقه محاصره، مشكها را پر از آب كرده به اردوگاه باز آورند.
گروه به شطّ رسیدند. مشكها را پر كرده بیرون آمدند. در برگشت از فرات بودند كه نگهبانان فرات راه را بر آنان بستند تا مانع آبرسانی به خیمهها شوند. ناچار درگیری پیش آمد. جمعی به نبرد پرداختند و مأموران فرات را مشغول ساختند و جمعی دیگر آب را به مقصد رساندند. عباس و نافع، در جمع گروهی بودند كه نبرد میكردند، هم در مرحله اوّل كه میخواستند وارد فرات شوند، هم هنگام باز آوردن آب.(1)
این نخستین برخورد نظامی بین گروهی از یاران امام حسین(ع) با سپاه كوفه در ساحل رود فرات بود. عباس دلاور خود را آماده ساخته بود كه در هر جا و هر لحظه كه نیاز به فداكاری باشد، از جان مایه بگذارد و در خدمت حسین بن علی(ع) و فرزندان پاك او باشد.
امان نامه
صدایی از پشت خیمههای امام حسین(ع) به گوش رسید. صدای ابلیس، صدای وسواس خنّاس، صدای «شمر» كه میگفت: «خواهر زادگانِ ما كجایند؟» او اباالفضل و سه برادرش را صدا میزد.(1) برای آنان امان نامه آورده بود.
یك بار دیگر نیز پیش از این، دایی اباالفضل از ابن زیاد برای او خطّ امان گرفته بود، ولی عباس مؤدّبانه آن را ردّ كرده بود.(1) این بار شمر برای جدا كردن اباالفضل از جمع یاران امام آمده بود.
عباس ابتدا اعتنایی نكرد و گوش به آن صدا نسپرد، چون صاحب صدا و هدف او را میدانست. امام حسین(ع) فرمود: برادرم عباس، هر چند او فاسق است، ولی جوابش را بده و ببین چه كار دارد.
عباس همراه سه برادر دیگرش از خیمه بیرون آمدند. شمر امان نامهای را كه از ابن زیاد، والی كوفه، برای آنان گرفته بود به عباس عرضه كرد و گفت: اگردست از حسین بكشید و به سوی ما بیایید جانتان در امان خواهد بود.
عباس، خشمگین از این همه گستاخی و پررویی، نگاهی غضب آلود به شمر افكند و بر سرش فریاد كشید:
»نفرین و خشم و لعنت خدا بر تو و بر «امان» تو! دستت شكسته باد ای بی آزرم پست! ایا از ما میخواهی كه دست از یاری شریفترین مجاهد راه خدا، حسین پسر فاطمه برداریم و او را تنها گذاریم و طوق اطاعت و فرمانبرداری لعینان و فرومایگان را به گردن افكنیم؟ آیا برای ما امان میآوری درحالی كه پسر رسول خدا را امانی نیست؟!«(1).
در نقل دیگری است كه فرمود: «امان خدا بهتر از امان عبیداللّه است»(1
آن تبهكار سرافكنده و ناكام بازگشت. شمر میخواست با جذب عباس، ضمن آن كه ضربهای به سپاه حسین بن علی(ع) میزند، جبهه كوفه را هم تقویت كند. بی شك، عباس دلیرمردی جنگاور بود و مظهر خشم علی(ع)، حضورش در میان اصحاب سیدالشهدا بسیار با اهمیت و مایه قوّت قلب آنان بود. امّا دشمنان حق و پیروان باطل، همیشه نادان وكوردلند. مگرعباس در این لحظههای سرنوشت ساز و در آستانه شهادتی شكوهمند، فرزند فاطمه را تنها میگذارد و خود را از یك سعادت ابدی محروم میسازد!
شمر به آن سوی رفت، عباس بن علی هم به سوی امام آمد. در این هنگام «زُهیر» به عباس گفت: میخواهی ماجرایی را برایت نقل كنم و سخنی را كه خودم شنیدهام بازگویم؟
عباس گفت: بگو.
آنگاه زهیر بن قین ماجرای درخواستِ علی(ع) از عقیل را در مورد معرّفی زنی از قبیله شجاعان، كه برای او فرزندی رشید و شجاع بیاورد، بازگو كرد و افزود: پدرت علی، تو را برای چنین روزی میخواست؛ مبادا امروز از یاری برادر و حمایت برادرانت كوتاهی كنی!
عباس پاسخ داد: ای زهیر، آیا در روزی این چنین، تو میخواهی به من روحیه بدهی و تشویقم كنی؟ به خدا سوگند، امروز چیزی نشان دهم كه هرگز ندیدهای و حماسهای بیافرینم كه نشنیدهای...(1).
من و از حق جدا گشتن، شگفتا
به ناحق، همصدا گشتن، شگفتا
من و راه خطا، هیهات هیهات
من و ترك وفا، هیهات هیهات
مهلت شب عاشورا
بعد از ظهر روز نهم محرّم بود. روز به آخر میرسید، امّا به نظر میرسید كه جنگ، اجتناب ناپذیر است. آفتاب میرفت تا چهره خونرنگ خود را در نقاب مغرب پنهان سازد و غروبی غمگین از افق اشكار شود.
در میان سپاه كوفه هلهلهای بود كه صدای آن به گوش یاران امام هم میرسید. گویا برای حمله آماده میشدند. آنان بهغلط میپنداشتند كه میتوانند حسینیان را به سازش و تسلیم وا دارند، درحالی كه جبهه حق، سعادت را در شهادت و بهشت را زیر سایه شمشیرها میدانستند: »الجنّه تحتگ ظِلال السُّیوفِ«.(1)
عمرسعد (فرمانده سپاه كوفه) فرمان حمله داد. نیروهای دشمن آماده شدند، جمعی هم به طرف اردوگاه امام حسین(ع) تاختند. صدای سم اسبهایشان هرچه نزدیكتر میشد.
امام كه درون خیمه بود، برادرش «عباس» را مأموریت داد تا از هدف وخواسته آنان كسب اطلاع كند. این سرور جوانان بهشتی، پاره تن پیامبر و سالار شهیدان عالم به برادرش فرمود: جانم فدایت عباس!(1) سوار شو، برو ببین اینان چه میگویند، چه میخواهند، برای چه به این سو تاختهاند.
عباسِ رشید همراه بیست تن از یاران، بیرون شتافتند و برای گفتگو با مهاجمان به آن سوی رفتند. عباس پیام امام را رساند و هدفشان را جویا شد. آنان گفتند: حسین بن علی یا باید تسلیم شود و سر بر فرمانِ امیر كوفه نهد و با یزید بیعت كند یا آماده نبرد باشد.
عباس با شتاب، عنان كشید تا حرف آنان را به امام برساند. در این فاصله برخی از همراهان عباس ازجمله زهیربن قین و حبیب بن مظاهر با آنان به گفتگو پرداختند و نصیحتشان كردند كه دست از جنگ با حسین بردارند و دامان خود را به ننگ كشتنِ فرزند پیغمبر نیالایند، امّا آنان گوش شنوایی برای این گونه حرفها نداشتند.
امام پاسخ داد: بیعت و سازش كه هرگز، امّا برای جنگ آمادهایم؛ ولی برادرم عباس، برو و اگر بتوانی از اینان امشب را مهلت بگیر تا فردا صبح، میخواهم امشب را به عبادت خدا و نماز و دعا بپردازم؛ من نماز و تلاوت قران و دعا و استغفار را بسی دوست میدارم1
و... مهلت داده شد. یك واحد از سواران عمرسعد، در شمال كاروان حسین(ع) موضع گرفتند و به نوعی محاصره پرداختند، شاید برای آن كه مانع رسیدن نیروهای امدادی به اردوی امام شوند یا مانع برداشتن آب یا مانع فرار....
سپاه كوفه و فرماندهان آن، با خیالی خام، همچنان امید داشتندكه فردا شود و حسین بن علی تسلیم گردد و او را نزد امیر،عبیدالله بن زیاد ببرند.
عباس، جانِ جدایی ناپذیر از حسین بود. در همین ایام، در دیدار شبانه امام حسین(ع) و عمر سعد، كه در محلّی میان دو اردوگاه انجام گرفت و امام میكوشید كه عمر سعد را از دست زدن به جنگ باز دارد، امام به همه همراهان فرمود كه بروند؛ تنها عباس و علی اكبر را با خود داشت. عمر سعد هم فقط پسر وغلام خود را در كنار خویش داشت(1). حضور عباس در كنار امام حسین(ع) در دیدار و مذاكرهای با آن حساسیت، جایگاه والای او را نزد امام نشان میدهد. او دل به امام سپرده وعاشق امام بود. تصوّر جدایی از امام در ذهن او راه نداشت:
دل رهاندن ز دست تو مشكل
جان فشاندن به پای تو آسان
بندگانیم جان و دل بركف
چشم بر حكم و گوش بر فرمان(1)
و او هم دل به امام باخته بود و هم گوش به فرمانش سپرده بود.
شب تجلّی وفا
برای یاران ابا عبدالله شب عاشورا آخرین شب بود. فردایش روز فداكاری و حماسه آفرینی و روز به اثبات رساندن ادّعای صدق و وفا بود. روز از خود گذشتن، به خدا رسیدن، در راه دین عاشقانه جان دادن و از مرگ نهراسیدن و بهروی مرگ لبخند زدن.
در آن شب، امام حسین(ع) آخرین سخنها و سخن آخر را با یاران در میان نهاد. همه اصحاب را در خیمهای گرد آورد. پس از حمد و ثنای الهی، با صدایی رسا و پرحماسه، آنان را مخاطب قرار داد و از جنگ سخت فردا و انبوه دشمن و سرنوشت شهادت سخن گفت و از این كه هركس بماند، شهید خواهد شد. از آنان خواست كه هركس میخواهد برود، مانعی نیست و این كه فردا هر شمشیری كه از نیام بر آید دگربار نیامش را نخواهد دید.
سپرها سینهها هستند
شرابی نیست، خوابی نیست
كنار آب میجنگیم و آبی نیست
به پاس پاكی ایمان ز ناپاكان كافر، داد میگیریم
تمام دشت را یكبار
به زیر هیبت فریاد میگیریم
و پیروزی از ان ماست
چه با رفتن، چه با ماندن...(1)
و سكوت... تا هر كه میخواهد در تاریكی شب برود. رفتنیها قبلا رفته بودند، آنان كه ماندهاند گران عهد و وفادار و استوارند، با ایمان، شهادت طلب و آهنین اراده. سخن امام به پایان نرسیده، پاسخ وفا از یاران برخاست.
نخستین كسی كه برخاست و اعلام وفاداری و نبردتا آخرین قطره خون كرد، عبّاس بود. دیگران هم لای در لای سخنانی همانگونه بر زبان آوردند و پاسخشان این بود كه:
چرا برویم، كجا برویم، برویم كه پس از تو زنده بمانیم؟! خداوند چنین روزی را هرگز نیاورد!(1) به مردم چه بگوییم؟ اگر نزد آنان برگشتیم، بگوییم سید و سرور و تكیه گاهمان را رها كردیم و در معرض تیرها و شمشیرها و نیزهها گذاشتیم و طعمه درندگان ساختیم و به خاطرعلاقه به زندگی، گریختیم؟ معاذالله! بلكه باحیات تو زنده میمانیم و در ركاب تو میمیریم.(1)
الا... فرزند پیغمبر،
سخن ازجان مگو، جان چیز ناچیز است
تو جان هستی،
أگر نابود گردی، بی تو جانی نیست
چه بی تو، پیروانت را امانی نیست.
پس از عباس، سخن یاران دیگر هركدام موجی از صداقت و وفا داشت. آنچه كه فرزندانِ عقیل گفتند، كلام شورانگیز مسلم بن عوسجه و سعید بن عبداللّه، سخنان حماسی زهیربن قین، وفاداری محمد بن بشیر، حتی آنچه قاسم نوجوان گفت و شهادت در ركاب عموجان را شیرینتر از عسل دانست، همه و همه جلوههایی از ایمان سرشار آنان بود.
اصحاب امام به خیمههای خود رفتند: هم به آماده سازی سلاح خویش برای نبرد فردا مشغول شدند، هم به عبادت و تلاوت و نیایش پرداختند.
امّا عباس در این واپسین شب، مأموریت ویژه ای هم داشت. او چشمِ بیدارِ اردوگاه امام وقهرمان نستوه جبهه حق بود. كار كشیك و نگهبانی و حفاظت از خیمهها بر عهده او بود. سوار بر اسب، شمشیر را حمایل ساخته و نیزهای در دست،اطراف خیمهها میگشت(1) و در این آخرین شب میخواست كودكان و زنان، آسوده و بی هراس بخوابند و از تعرّض و تعدّی دشمن در امان باشند.
آن شب، دشمنان بیمناك بودند و فرزندان حسین آسوده به خواب رفتند. امّا شب یازدهم كه عباس شهیدشده بود، وضع بر عكس بود و ترس و بیم در دل كودكانِ اهل بیت خانه كرده بود.(1)
عباس بن علی در شب عاشورا پیوسته به یاد خدا بود و تا صبح پاسداری میداد. كسی جرأت نداشت به خیمههای اهلبیت نزدیك شود. آن شب گذشت، شبی اندوهبار و پرهراس تا فردایی پرحماسه و صبحی خونین طلوع كند، تا شاهد وفای عباس و حماسه آفرینی یاران خالص و خدایی اباعبد الله (ع) باشد.
1 . ارشاد، شیخ مفید، كنگرهء هزارهء مفید، قم، 1413 ق.
_________________
عمو جونم تا تو بودی سر وسامونی داشتیم
تا تو رفتی دل پر خونی داشتیم
آی اهل عالم بدونید عمویی دارم
نمیدونید که چقدر مهربونه
قامتش تا کهکشونه
لباسش رنگین کمونه
توی چشمای قشنگش هزار هزار آسمونه
مهربونه مهربونه مهربونه مهربونه
وقتی شبا خواب ندارم
روی شونش سر می زارم
تا که خوابم ببره آروم آروم
تو گوشم شعر محبت می خونه
وای که چقدر مهربونه
شونه هاش بالاتر ازهر چی بلندی روی زمین
عمو جونم می گه ای فرشتهِ روی زمین
راه نرو خسته می شی روی شونه هام بشین
روی دوش عمو جون همهِ دنیا رو بین
از تو چشماش می خونم
که چقدر دوستم داره
از تو چشمام می خونه
که چقدر دوستش دارم
به خدا مهربونه
به خدا مهربونه
اگر من تب بکنم ، تاب نداره
اگر خار تو پام بره ، خواب نداره
فکر می کنم عمو جونم
اگر که با ما نباشه
خدا اون روز رو نیاره
خدا اون روز رو نیاره
هر چی ازش میترسیدم
خدایا اومد به سرم
عموجون رفت آب بیاره
خبرش اومد به حرم
عمو جونم با تو دنیامون قشنگه
عموجونم بی تو دلها تنگ تنگه
عموجونم با تو مثل غنچه بودم
عموجونم بی تو یک یاس کبودم
عموجونم چرا چشـمات روی هـم بسـته می شه؟
زبونم لال، نکنه گوشت از صدای من خسته می شه؟
حق داری اما من نمی خواستم که بره
خاری به پای تو عمو من به فدای تو عمو
عمو جونم تا تو بودی غم نیومد!
عمو جونم تا تو رفتی ماتم اومد!
عمو جونم تا تو بودی دشمنامون می ترسیدن
تو که رفتی چشمت رو دور می دیدن
ماها گریون بودیم و اونا همه می خندیدن
عموجونم تا تو بودی چاره داشتیم
عموجونم کی لباس پاره داشتیم؟
عموجون تا تو رفتی ما همه بی چاره شدیم
دنبال زینب همه آواره شدیم
بی گوش و گوشواره شدیم
عموجونم تا توبودی غم نداشتیم
تو رو داشتیم مثل بابا
دیگه چیزی کم نداشتیم
تو که رفتی سر به صحراها گذاشتیم
پا برهنه روی خارها پا گذاشتیم
عموجونم چرا از داغت نمردم؟!
عموجونم به خدا من آب نخوردم!
عموجونم بی تو سامون نداریم
مثل زینب جون نداریم
وقتی که چشمام روی هم بسته می شه
وقتی دلم از زمونه خسته می شه
یاد قدیما می کنم عقده هامو وا می کنم چشمامو دریا می کنم
یادش بخیر با بچه های کوچمون با چادرای مادرامون
گوشه یک پیاده رو...
یاد محرم کرده بودیم فکر حرم کرده بودیم
همه پیرن مشکی به تن سینه و زنجیر می زدن
یه قلب کوچک تو سینه مست و خریدار حسین
نوشته بود رو پرچما عباس علمدار حسین (علیهما سلام)
__________________
نوحه دل حضرت اباالفضل (س) - 1
التماس دعا
نظرات رسيده: 6
بهمن ۱۹, ۱۳۸۴ ۲:۲۲ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
آمدم با چه شتابي ز حرم در بر تو
با اميدي كه ببينم رخ جان پرور تو
سر و مشك و علم و دست تو از هم چو گسست
دشمنم گفت كه: پاشيد ز هم لشگر تو
نيست تقصير فرات اين همه شرمندگيات
خشك شد ديدهاش از ريختن ساغر تو
گر كه از شرم سر از سجده نياري بالا
پس چسان تير بر آرم ز نگاه تر تو
از غم مشك ز بس ديدة تو خونبار است
ريخته خون چو نقابي به رخ انور تو
بيش از اين تا كه تو احساس به غربت نكني
مادرم فاطمه آمد عوض مادر تو
شده مجموعهاي از خاطره پا تا به سرت
ياد حيدر كنم از زخم عميق سر تو
كمرم راست نگردد ز چنين خم شدنت
با چه رويي ببرم سوي حرم پيكر تو
روضه خوانان عطش از عطشم دم نزنند
كه دهند شرح لب و ديدة، خشك و تر تو
محمود ژوليده
بهمن ۱۹, ۱۳۸۴ ۲:۳۰ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما برادر بزرگوار - ممنون از نوشته هاتون - مرور تاريخ كربلا در اين ايام به نظرم بهترين نوع عزاداري است . زيرا عزاداري و گريه و زاري بدون شناخت به پشيزي نيمارزه - اما يك قطره اشگ با شناخت خيلي ارزشمند تر از سالهاي سال عزادراي بدون محتوي ست- دستتون درد نكنه - اجرتون با خود سيد الشهداء
بهمن ۱۹, ۱۳۸۴ ۲:۳۱ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
بوي ايثار و وفايت ميوزد صحرا به صحرا
نالة ادرك اخايت ميرسد بر گوش زهرا
ميرسد از خيمه يكسر
بانگ واويلا مكرر
شد حسينم بي برادر
آه و واويلا اباالفضل
يك فرات از ديدگانم ميچكد بر روي مشكت
كاش از درد خجالت جان دهم در كوي مشكت
از غم تو بيقرارم
سر به مشكت ميگذارم
از دو چشمم خون ببارم
آه و واويلا اباالفضل
بي تو رنگ از خيمههاي آروزهايم پريده
بر خيامم دشمن دون نقشة غارت كشيده
بي تو داغم تازهتر شد
بي تو خيمه شعله ور شد
بي تو زينب در به در شد
بهمن ۱۹, ۱۳۸۴ ۳:۰۴ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام. ان شاالله رسم گوش به فرمان و عاشق امام بودن را از حضرت عباس(ع)بیاموزیم. اللهم عجل لولیک الفرج. التماس دعا
بهمن ۱۹, ۱۳۸۴ ۴:۱۸ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين.
سلام.
ببخشيد كم ميآم ولي همه چيز رو ميخونم.
دعا كن گيرم.
التماس دعا.
يا علي.
بعدا مفصل مينويسم.
بهمن ۱۹, ۱۳۸۴ ۱۰:۲۳ بعدازظهر
نظر
بنیآدم :
سلام ساموئل عزيزم. انشاالله خدا مشكل تمامي گرفتاران را حل كند. منتهي اگر مرا قابل مي دانيد و كاري از دستم برمي آيد با كمال ميل در خدمتم. مرا برادر و بلكه دوست صميمي خود بدانيد و بدانيد كه از هيچ خدمتي دريغ نخواهم كرد. التماس دعا
بازگشت به صفحه اصلی