زلال سخاوت
هوالكريم
ميلاد با سعادت كريم اهل بيت امام حسن مجتبی (ع) بر شما و تمام شيعيان جهان اسلام مبارك باد

خورشيد خسته از حضورى طاقتفرسا، پشت تپّههاى شنى افق ناپديد شد. كاروان از حركت باز ايستاد. صداى يكنواخت زنگ شتران قطع شد. پشت سر، كوير بود و پيش رو واحهاى با درختان خرما و بركهاى كوچك. ستارهها تك تك در آسمان ظاهر شدند. كاروانيان كنار بركه وضو گرفتند. شتران با ولع آب مىنوشيدند. كسى اذان گفت. بعد از نماز آتشى برافروخته شد و حلقهاى انسانى بر گرد آن شكل گرفت. شام مختصرى خوردند. مسافران اهل كوفه و عازم زيارت خانه خدا بودند. در ميان جمع، مردى خوش صورت و گشادهرو بود. كاروان سالار پير به او اشارهاى كرد و گفت:
ـ سيّد حِمْيَرى! شعرى برايمان بخوان.
سيّد حميرى نگاهى به جمع مشتاق انداخت و گفت:
ـ آخرين شعرم را در مدح كريم اهلبيت عليهمالسلام سرودهام. آن را برايتان مىخوانم...
شعر كه تمام شد؛ صداى احسنت از هر سو بلند شد. كسى در آن ميانه گفت:
ـ از بنى اميه نمىترسى كه اين چنين حسن بن على عليهالسلام را مدح مىكنى؟
ـ چرا بترسم؟ سالهاست چوبه دار خويش بر دوش دارم. تا زندهام به كورى چشم باطل از حق خواهم گفت. چرا مدح نكنم كسى را كه تولدم به بركت دعاى او بوده است!
جمعيت با شگفتى به سيّد حميرى خيره شدند.
ـ پدر و مادرم در يكى از منزلهاى بين مدينه و مكه زندگى مىكردند. پدرم در تهيه گياهان دارويى دستى داشت. به صحرا مىرفت. برگ گياهان را جمع مىكرد و با آنها دارو درست مىكرد. از قبايل اطراف مريضها را پيش او مىآوردند. مادرم باردار بود. پدرم آرزو داشت پسردار شود. روزى به بيابان رفت و عصاره گياهى را گرفت و با آن روغنى درست كرد كه براى درمان ورم پا سودمند بود. در بازگشت متوجه شد كاروانى نزديك آنجا توقّف كرده. هنوز ظرف گلى حاوى روغن دستش بود كه غلام سياهى از كاروان جدا و به او نزديك شد. غلام گفت:
ـ اى مرد! مولايم مرا فرستاده تا روغنى را كه امروز مخصوص ورم پا درست كردهاى؛ از تو بخرم!
ـ مولاى تو كيست؟ از كجا خبر دارد من چنين دارويى ساختهام؟
ـ من غلام حسن بن على عليهماالسلام هستم.
ـ فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين كاروان است؟
ـ بله.
پدرم به سمت كاروان دويد. آن قدر عجله داشت كه نزديك بود زمين بخورد و دارو از دستش بريزد. نزد امام رفت. از شدت خوشحالى و هيجان نمىتوانست صحبت كند.
ـ آقا جان! پدر و مادرم فداى شما، بفرماييد اين هم روغن.
ـ ممنون! تا به حال چندين سفر فاصله مدينه تا مكه را پياده طى كردهام. اما اين بار پايم ورم كرد و ترك برداشت. راستى پول دارو را گرفتى؟
ـ من پولى نمىخواهم؛ در عوض حاجتى از شما دارم!
ـ حاجتت را بگو.
ـ همسرم باردار است. از خدا بخواهيد و دعا كنيد پسرى به ما بدهد.
ـ به خانهات بازگرد؛ هم اكنون پسرت به دنيا آمد. او از شيعيان ما خواهد بود.
پدرم به خانه بازگشت. مادرم وضع حمل كرده بود و من به دنيا آمده بودم.
* * * * * * * * * *
جوانى از بين جمع گفت:
ـ سيّد حميرى! من نيز خاطرهاى شنيدنى از امام حسن عليهالسلام دارم. اين خاطره به پدربزرگ و مادربزرگم مربوط مىشود. آنها صحرانشين بودند و در خيمهاى كوچك زندگى مىكردند. روزى پدربزرگم براى جمعآورى هيزم به صحرا مىرود و مادر بزرگم در خيمه بوده. كاروانهايى كه از مدينه به مكه مىرفتند، از آن منطقه مىگذشتند. سه مرد شترسوار مقابل خيمه توقف مىكنند. آنها گرسنه و تشنه بودند. آب طلب مىكنند. مادربزرگم به تنها گوسفندشان كه بيرون خيمه بوده، اشاره مىكند و مىگويد:
ـ گوسفند را بدوشيد. شيرش را با آب بياميزيد و بياشاميد.
مهمانها كه شير را مىنوشند، مادربزرگم ادامه مىدهد:
ـ حتماً گرسنه هم هستيد. مهمان حبيب خداست. گوسفند را بكشيد!
يكى از آن سه نفر گوسفند را ذبح مىكند. مقدارى از گوشت آن را كباب مىكنند و مىخورند. موقع رفتن مىگويند:
ـ مادر! ما از بزرگان قريشيم. به حج مىرويم. اگر گذرت به مدينه افتاد؛ نزد ما بيا تا محبت تو را جبران كنيم.
ساعتى بعد، پدربزرگم با پشته هيزم برمىگردد؛ جاى خالى گوسفند را مىبيند. مادربزرگم مىگويد:
ـ آن را براى سه مهمان ذبح كردم. از قريش بودند.
ـ واى بر تو! تنها گوسفند مرا براى افراد ناشناس مىكشى، آن وقت مىگويى از قريش بودند!
مدتى بعد آنها در نهايت تنگدستى به مدينه مىروند. در بازار مدينه مردى به آنها نزديك مىشود. به مادربزرگم سلام مىكند و مىگويد:
ـ مادر! مرا مىشناسى؟
او يكى از همان سه مسافر بود.
ـ بله كه مىشناسم!
مرد آن دو را به خانه مىبرد. او حسن بن على عليهماالسلام بود. هزار گوسفند و هزار دينار به مادربزرگم مىدهد. بعد آنها را روانه خانه برادرش حسين بن على عليهماالسلام مىكند. مادربزرگم با ديدن حسين عليهالسلام زير لب مىگويد:
ـ خداوندا، من ميزبانِ فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله بودهام!
آنجا نيز هزار گوسفند و هزار دينار دريافت مىكنند. آنگاه حسين بن على عليهماالسلام آنها را به خانه پسر عمويش عبدالله بن جعفر راهنمايى مىكند. مادربزرگم با ديدن عبدالله به پدربزرگم اشاره مىكند:
ـ اين همان مردى است كه تنها گوسفند تو را ذبح كرد!
عبدالله نيز چون عموزادههايش به آنها هزار گوسفند و هزار دينار مىبخشد. پدر بزرگ و مادربزرگم با سه هزار گوسفند از مدينه خارج مىشوند. چوپانى را به كار مىگيرند. بعدها راهى عراق مىشوند و در كوفه اقامت مىكنند.
* * * * * * * * * *
جوان سكوت كرد. نيمه شب نزديك بود. اما خواب به چشم هيچ كس نيامده بود. حال نوبت كاروان سالار پير بود كه زبان به سخن بگشايد.
ـ كرامتى شگفت از مولايمان امام حسن عليهالسلام در خاطر دارم كه بىواسطه از زبان پدرم شنيدهام. او از فرزندان زبير بن عوام بود. خدايش رحمت كند. اين ماجرا نيز بين راه مدينه و مكه اتفاق افتاده است.
پدرم در منزلگاهى زير نخل خشكيدهاى دراز كشيده بود. كاروانى از مدينه آنجا توقف كرد. بزرگ كاروان به سمت درخت رفت. پدرم برخاست. او را شناخت. حسن بن على عليهماالسلام بود. سلام و عليك كردند. امام پرسيد:
ـ چرا زير اين نخل خشكيده خوابيدهاى؛ مگر اين اطراف، درخت سبزى نيست؟
ـ آقا جان! درختها از بىآبى خشك شدهاند!
امام به درخت اشاره كرد و فرمود:
ـ دوست دارى خرماى تازه بخورى و زير سايه استراحت كنى؟
ـ خرما و سايه كدام درخت؟
ـ همين درخت!
ـ يابن رسولالله، اين درخت كه خشك است!
ـ ان شاءالله سبز خواهد شد!
امام زير درخت ايستاد و دستها را رو به آسمان گرفت و گفت:
ـ اى خداى بى همتا كه درخت خشك را براى حضرت مريم عليهاالسلام سبز و بارور كردى و به او خرماى تازه و خوش طعم مرحمت كردى! اين نخل خشكيده را هم بارور فرما!
ناگاه درخت سبز شد و به بار نشست. همه از خرماى آن خوردند و زير سايهاش به استراحت پرداختند.
* * * * * * * * * *
كاروانسالار پير سكوت كرد. همه محو سخنان او شده بودند. چند تكه چوب بزرگ برداشت، روى شعلههاى آتش انداخت و گفت:
ـ حال ديگر بخوابيد. سحر حركت مىكنيم. دو منزل بيشتر تا مدينه نمانده است.
همه كنار آتش به خواب رفتند. تنها سيّد حميرى بيدار مانده بود و در انديشه سرودن شعرى تازه، به آسمان پر ستاره كوير چشم دوخته بود.
"مرتضى عبدالوهّابى"
________
منابع:
1. اصول كافى، ج 1، ص 463.
2. الخرائج و الجرائح، قطب راوندى، ج1، ص 239.
3. بحارالانوار، ج 43، ص 324.
4. صلح الحسن(ع)، شيخ راضى آل ياسين، ص 43.
5. كرامات و مقامات عرفانى امام حسن مجتبى(ع)، سيد على حسينى، نبوغ، قم.
مجله كوثر، شماره 55 .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با سلام خدمت تمامی دوستان و عزيزان. انشاالله امروز عازم سفر حج فقرا هستيم. اگر خدا قبول كنه نايب الزياره همه دوستان خواهيم بود. البته حكايتش اينه كه دختر نازنينم امسال تكليف شده و تمام روزههاش رو گرفته و به همين خاطر خيلی ضعيف شده. اين بود كه خواستم با زيارت آقا امام رضا هم اون حال معنويش حفظ شود و هم اينكه مجبور به شكستن روزهاش نشود و بتواند در اين مدت قدری تقويت شود تا توان ادامه بقيه ماه رو داشته باشد. تو اين مدت اگر تونستم از مشهد دعاهای روزانه رو به روز میكنم . در غير اينصورت خودتون از توی حاشيه وبلاگ میتونيد دسترسی داشته باشيد. در قسمت حاشيه چندين لينك از تلاوت و ترتيل كل قرآن با صدای قاريان مختلف گذاشتهام. اگر مورد استفاده قرار گرفت به ياد ما هم باشيد. به هر حال حلال كنيد. التماس دعا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای شنيدن صدای مناجات ، پس از قطع صدای وبلاگ ، بر روی نماد بلندگو كليك كنيد
تلاوت جزء هفدهم قرآن استاد شاطری
التماس دعا
نظرات رسيده: 23
مهر ۱۳, ۱۳۸۵ ۱:۵۷ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
ضمن عرض ادب و سلام وقبولی طاعات وعبادات شما برادر عزیزم میلاد با سعادت امام حسن مجتبی (ع) بر شماو خانواده محترمتان و تمام شيعيان جهان اسلام مبارك باد
دست حق همیشه یارو یاورتان
مهر ۱۳, ۱۳۸۵ ۲:۰۵ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام برادر بزرگوارم
طاعات قبول
انشاالله زيارتتون هم قبول باشه
خوندن مطالب وبلاگ شما هميشه لذت بخشه بخصوص اگه مثل الان داغ داغ هم باشه
خوندن اين كرامات از امام حسن مجتبي (ع) انسان رو دچار يه حس خاص ميكنه كه نميدونم چيه
من هميشه يه حس خيلي خاص نسبت به امام حسن دارم خيلي اين امام بزرگوار رو دوست دارم
ميلادشون بر شما هم مبارك باشه
خوش به سعادتتون كه ميريد مشهد
واسه منم دعا كنيد لطفا
بخاطر همه خوبيهاتون سپاسگزارم
التماس دعا
يا علي
مهر ۱۳, ۱۳۸۵ ۴:۱۳ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام ...قبول باشه روزه های دخترتون... اما مدرسه هاش چی؟... زیارتتون فبول باشه ... رفتین ، یادتون نره سلام برسونید!
مهر ۱۳, ۱۳۸۵ ۵:۲۰ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
salam
namaz o roozehaye khodetoon va hamchenin dokhtare goletoon ghabool bashe.
kheyli kheyli eltemase doa makhsoosan hala ke azeme mashhadin, ma ro az doaye kheyretoon faramoosh nakonin.
مهر ۱۳, ۱۳۸۵ ۷:۲۷ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
salamo dorood bar shoma
weblogetoon besyar zibast!
ya ali
مهر ۱۳, ۱۳۸۵ ۷:۵۷ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام
عید بر شما هم مبارک باشه
ایشالله همیشه عید براتون باشه و کریم اهل بیت مراقب شما و خانواده ی شما باشه
خوش به سعادتتون
به دختر نازتون بگین اونجا وقتی چشمشون به حرم آقا فاتاد ما رو هم فراموش نکنن
از طرف من دو تا ماچ آبدار.....;)
خیلی التماس دعا
خیلیییییییییییییییی
مهر ۱۳, ۱۳۸۵ ۸:۴۱ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
به نام خدا
سلام به شما و خانواده خوبتون
ان شاءالله همیشه و هر کجا که هستین با خوبی و خوشی در کنار خانوادتون باشین و طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق واقع بشه.از خدای خوبم میخوام توان و نیروی لازم را به همراه خلوص نیت برای انجام بندگی به همه ما عطا کنه به خصوص به دختر گلتون.زیارتتون هم قبول باشه.خواهر کوچکتون رو فراموش نکنین.
این بار نیز همچون همیشه با خوندن متن وبلاگتون روحیه تازه ای پیدا کردم.سربلندی و توفیق روزافزون شما و خانواده محترمون آرزوی قلبیه من هست.
در پناه حق
مهر ۱۳, ۱۳۸۵ ۹:۰۶ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام.عید شما هم مبارک باشه.برا منم دعا بفرمایید.به دخترتون بگین برای من خیلی دعا کنه.بهش بگین خدا بچه ها رو خیلی دوست داره.انشاءالله زیارتتون قبول باشه.التماس دعا و موفق باشید.
مهر ۱۴, ۱۳۸۵ ۴:۵۷ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام. چه داستان های زیبا و دلنشینی نقل کرده اید. ان شاالله که از محبان حضرت رسول(ص) و خاندانشان باشیم. گفتید عازم مشهدید و دل منو سوزوندید. می گند ماه رمضون مشهد ی چیز دیگه هست. ای کاش زائرش می شدم. خیلی خیلی سلام من را خدمت آقا برسانید. التماس دعا.
مهر ۱۵, ۱۳۸۵ ۱۲:۵۱ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
ممنونم ... الان خیلی دلم میخواست میرفتم جائی که شما تصمیم رفتنش رو گرفتین .. ممنون که نائب زیاره ما هم میشید .. سلام برسونید بلکه یه فرصت بین مشغله ها برای ما هم پیدا بشه ...
من جائی هستم که آسمونش آبی نیست و خاکستریه ...
مهر ۱۵, ۱۳۸۵ ۹:۱۲ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام به بردار بزرگوارم
طاعات و عبادات شما قبول درگه حق
نماز و روزه هاي دختر گلتون هم قبول باشه
واقعا داشتن فرزند صالح نعمت بزرگي هست خدا حفظ كنه دختر نازتونو . با وجودي كه مي بينم مردان و زنان روزه هاشون رو علني مي خودند و در خيابان زناني را مي بينم در اين ماه عزيز آدامس به دهن هستن و مردان سيگار به لب حرصم مي گيره اما وقتي كودكان پاكي چون دختر گل شما و پسر كوچك خودم كه هنوز به سن تكليف نرسيده اما هر روز روزه مي گيره نماز و قران مي خونه واقعا حظ مي كنم
برادر بزرگوارم انشالله كه نايب زياره هستيد ما را از هم در كنا مرقد ثامن الئمه ياد كنيد
خوش به سعادتون در اين ماه مبارك حضور آقا رسيديد
منو ببخشيد مدتي است به دليل بي حوصلگي شديد و دل مشغولي حضورتون نرسيدم
به همسر گرامي تان و دختر گل و پاكتون سلام ويژه منو برسونيد
انشالله فرزندان ما مايه عاقبت بخيري ما بشن
خيلي التماس دعا دارم
براتون بهترين ها رو آرزو مي كنم
در پناه حق
مهر ۱۵, ۱۳۸۵ ۹:۳۱ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
فرزند صالح در خانوده خوب رشد و پرورش مي يابد
اگه از همون دوران اول زندكي كودك را به هر برنامه اي آشنا كني همونطوري رشد مي كنه و چيزهاي القا شده از طرف پدر و مادر براي هميشه در ذهن كودك نقش مي بنده و سفارشات مهربانانه پدر و مادر ملكه ذهنش ميشه خدا حفظ كنه دختر كوچولوي نازتون و همچنين
خدا شما پدر و مادر مهربان را براي دختر عزيزتون حفظ كنه
پيشاپيش زيارتتون قبول باشه
مهر ۱۷, ۱۳۸۵ ۱۲:۴۵ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام استاد.
طاعات مقبول ما رو هم فراموش نكنيد ابته ايقدر زياد هستن كه شايد به ما نرسه.
در هر صورت اگه جايي بود يا علي.
راستي چشم به هم ميزنيم چقدر زود ميگذره پارسال اين موفع؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
بگذريم.
باز هم مثل هميشه زيبا ، پر محتوا و محشر.
موفق باشيد.
ياعلي
مهر ۱۷, ۱۳۸۵ ۴:۲۵ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
جهان را صاحبي باشد خدا نام ...
السلام علیک یا حسن بن علی ایها المجتبی.
سپيده پانزدهم رمضان، بشارت مولودي خجسته است. چه مولود مباركي! الله اكبر از اين نوزاد كه سيرت مصطفايي دارد و صورت مجتبايي.
فرشتگان به زمين مي آيند به شادباش. زمزمه اي صميمي در خلوت جهان حضور دارد و باران طراوت مي بارد.
حسن مي آيد؛ پاسبان خرد و انديشه، آوازخوان آزادي و آزادگي. حسن مي آيد؛ يگانه اي كه كرامت، عادت اوست و فضل و بخشش و رحمت، خُلق و خويَش. حسن مي آيد؛ مولود مبارك مدينه، فرزند شجاعت و شهامت و برادر رشادت و شهادت. حسن مي آيد؛ ماه شب چهاردهم رمضان، نوراني و كامل.
بس كه مسيحا نفسي يا حسن
اهل جهان را همه عيسي كني
شيعه چشمان سياهت شوند
گر كه نگاهي تو به دلها كني
دل ز علي مي بري آن دم كه تو
خنده ز گهواره به زهرا كني
ميلاد با سعادت كريم آل محمد ( ص ) بر شما مبارك و فرخنده باد .
سلام . زیارت قبول . از طرف من به دختر گلتون هم زیارت قبول بگید .
راستی نماز و روزه هاتون هم ان شاء الله قبول درگاه حق قرار گرفته باشه .
التماس دعا ....
مهر ۱۷, ۱۳۸۵ ۸:۰۶ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام بر همه دوستان و عزيزان. از لطف همه دوستان بالاخص آنان كه با نظرات پرمهرشون ما رو بدرقه زيارت كردند صميمانه سپاسگزارم. واقعا جاي همه دوستان خالي بود. به قول دوست عزيزم محمد حسين واقعا حرم امام رضا (ع) در ايام ماه رمضان يه لطف و صفاي ديگري داره. توي عمرم حرم رو اينقدر خلوت و آرام نديده بودم. تا به حال قسمتم نشده بود اينطور از نزديك و رو در رو توفيق زيارت رو داشته باشم. بالاي سر آقا هم خلوت بود. به طوري كه تقريبا به نيابت از همه دوستان بالاخص اونهايي كه نظر لطف داشتند نماز زيارت خوندم و حرم رو زيارت كردم. هرچند كه مجبور شديم سه روز روزه قضا رو به گردن بگيريم و از فيض روزه در اين ماه عزيز محروم باشيم. اما اين زيارت اونقدر دل چسب بود كه فكر كنم جاي خالي روزه رمضان رو پر ميكرد. خدا را شاكرم كه توفيق زيارت آقا امام رضا رو نصيبم كرد. براي همه تون دعا كردم. هر كسي كه به ذهنم رسيد. تو اين ايام بالاخص شبهاي قدر به ياد ما بيچارگان هم باشيد. انشاالله هميشه شاد و سلامت باشيد. التماس دعا
مهر ۱۷, ۱۳۸۵ ۹:۰۴ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
و اما دوست و برادر عزيزم ساموئل . بر خلاف تصور شما ، هميشه جزء نفرات اولي هستيد كه به يادشون هستم و خواهم بود. براتون خيلي دعا كردم. حال اينكه چقدر اثر كنه بستگي به ميزان روسياهي من داره كه اميدوارم خداوند هنگام بررسي دعاهايم براي شما ، روسياهي منو ناديده بگيره. توي ايام شبهاي قدر به ياد ما بيچارگان هم باش. التماس دعا
مهر ۱۸, ۱۳۸۵ ۱:۰۲ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام به برادر بزرگوارم
طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاه حق ...
زيارتتون هم قبول انشالله سفر حج
اميدوا رم خدا در اين ماه پر برکت به ما توفيق روزه داری عطا نمايد .
میلاد با سعادت امام حسن مجتبی ( ع ) را به شما تبریک عرض می کنم
از مطالب ارزشمندتون بهره مند شدم .
حرف حق را بايد از هر جا و هركس كه باشد فراگرفت . به تعبير علي (ع)حكمت را ، از هركس كه باشد ، حتي اگر منافق باشد ، بايد فراگرفت ... ادامه مطلب را در کلبه درویشی ما مطالعه بفرمایید .
در این ماه مبارک و در آستانه شبهای قدر حقیر را از دعای خیرتون فراموش نفرمایید
التماس دعا
مهر ۱۸, ۱۳۸۵ ۱:۱۸ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام
ممنونم از لطف شما ... ان شاالله که زیارتتون فبول باشه ...سه روز روزه ی قضا رو میشه جبران کرد ... امیدوارم برکت باقی روزهای ماه مبارک رو به برکت زیارت مفبولتون بیشتر ا قبل ببینید.دخترتون هم به سلامتی و راحتی باقی روزه هاش رو بگیره...
باز هم تشکر
مهر ۱۸, ۱۳۸۵ ۲:۵۴ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام .......خوبی ...من آپ کردم خوشحال ميشم سر بزنی[گل][چشمک][خداحافظ]
مهر ۱۸, ۱۳۸۵ ۱۱:۴۳ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام
من یکی از دوستای بانو هستم از وبلاگش اومدم/زیارت قبول/وبلاگتونو خیلی خوشم اومد/خیلی مطالبش مفیده...مخصوصا قرآن و دعا که گذاشتین خیلی ممنونم/من میشه چند تا سوال از شما در مورد بلاگر داشته باشم؟ آخه منم یه وبلاگ دارم تو بلاگر بعضی جاهاشو نمیدونم/اگه وقت داشتین ممنون میشم/در ضمن...اگه یه نگا بندازین به وبلاگم خوشحال میشم/امثال شمارو آدم خوشحال میشه حرفتونو بخونه/ ممنون میشم تشریف بیارین.منو هم دوست و یه خواننده جدیده وبلاگتون بپذیرید/با تشکر
مهر ۱۸, ۱۳۸۵ ۲:۴۷ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
بسم الله الرحمن الرحیم.
ضمن عرض ادب و سلام وقبولی طاعات و عبادات شما بزرگوار.
با شرمندگی به علت اشکال فنی اینتر نت نتوانستم زود تر خدمت شما بزرگواران برسم تا میلاد با سعادت امام حسن مجتبی ع را تبریک عرض نمایم .امیدوارم مرا به بزرگی خود ببخشید.
میلاد با سعادت امام حسن مجتبی ع بر شما مبارک باد واز صمیم قلب آرزو میکنم همیشه پیروز موفق و موید باشید انشالله.
برادر کوچکتان سید فرهاد از غربت غریب
مهر ۲۰, ۱۳۸۵ ۱:۴۹ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
بنام خدا
سلام به شما بزرگوار
طاعات وعبادات قبول
زیارتتون هم قبول انشاالله
بابت کامنتهاممنون وببخشید که بازم مثل همیشه دیر رسیدم
وقتی متن رو میخوندم گریه م گرفته بود...انتخاب بجایی بود
توی شبهای قدر ماروهم دعا کنید
درپناه حق
مهر ۲۱, ۱۳۸۵ ۷:۱۴ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
امشب صداي تاله مولا نيامد
تنهاي شهر خويش در صحرا نيامد
اي نخلهاي معشوق شبها را نديديد
اي چاه هاي كوفه مولا را نديديد
بيمار درد و غم طبيبت را چه كردي
اي پير نابينا حبيبت را چه كردي
اي با خبر از درد خاموشان كجايي
اي مشعت بزم فراموشان كجايي
ديشب به چاه كوفه رازت را نگفتي
حتي اذان بامدادت را نگفتي
با سلام و عرض تسليت به شما و تمامي دوستان و شيعيان جهان.
آقا مهدي شما به بنده لطف زيادي داريد
هميشه هم الطافتون شامل حال ما شده
پس تو اين شبهاي عزيز من رو هم فراموش نكنيد.((((سفارشي))))
مخلصيم
ياعلي
بازگشت به صفحه اصلی