رابطه در دنیای مجازی - 1
هوالحميد
سلام
خجسته ميلاد رسول گرامی اسلام ، خاتم الانبيا محمد مصطفی (ص) ، بنيانگذار فقه شيعه ، امام جعفر صادق (ع) و هفته وحدت برشما و عموم مسلمانان جهان اسلام مبارك باد
قصد داشتم امشب برای شما دوستان و عزیزان از دنیای مجازی و دوستیهای این دنیا و .... بنویسم. اما همانطوری كه خودتون هم میدونید اینطور مسائل و بحث روی اونها مانند یك تحقیق مفصل موضوعی نیازمند فرصت و زمان مناسبی است كه انسان بتونه نظرات خودش رو از طریق یافتهها و تجربیات ملموس دیگران به عینیت برسونه به نحوی كه برای همه مشهود و ملموس باشه. از این رو برای این قسمت یك داستان واقعی رو كه دقیقا اتفاقی است در همین رابطه و برای یكی از عزیزانی كه در این دنیا قلم میزند به وقوع پیوسته بنویسم تا ذهن همگی نسبت به مطلب اصلی روشن بشه. اما قبل از شروع داستان ، چند سوال داشتم:
1 - خیلیها معتقدند انسان در ارتباطات مجازی مانند ایمیل ، مسنجر ، كامنت و ... به دلیل نداشتن هویت واقعی و یا رد پا از تبعات رابطه در دنیای واقعی در امانه و به راحتی و بدون هیچگونه مشكلی میتونه دوست و یا شریك زندگی آینده خودش رو از میان هزاران نفری كه در این دنیای مجازی حضور دارند انتخاب كنه و اگر مورد پسند نبود به سراغ يكی ديگه بره. نظر شما هم همینه؟ یا نه نظر دیگهای دارید؟
2 – خیلیها فكر میكنند اون شخصی رو كه انتخاب كردند با بقیه همجنسهاشون فرق داره و یه چیز دیگه است. و امكان نداره كارهای خطایی رو كه دیگر هم نوعانش مرتكب میشن این شخص هم مرتكب بشه. شما چه نظری دارید؟
3 – خیلی ها معتقدند ارتباطات این دنیا برای انسان وابستگی ، دل بستگی ، دل مشغولی و یا به عبارتی عشق ایجاد نمیكنه و هر وقت فهمید اشتباه كرده به راحتی میتونه این ارتباط رو قطع كنه و یك ارتباط دیگه رو شروع كنه. واقعا همینطوره؟
خب بهتره داستان رو با هم بخونیم از زبان یك دختر پاك ، معصوم و متدین ( دختر خوبی كه پا به این كلبه گذاشتی، قدمت روی چشم. ازت خواهش میكنم با دقت بخون. هر كسی ارزش و لیاقت چشمهای تو ، زبان تو ، دستهای تو و از همه مهمتر قلب تو رو نداره. پس تو این دنیای مجازی خیلی مواظب خودت باش)
"هوالمحبوب"
قبل از هر چیز بهتره یه توضیح مختصر راجع به خودم و خانوادهام بدم.
من دختری هستم در خانواده ای مذهبی با اعتقادات خاص. خوشبختانه در طول سالهای زندگیم هیچ وقت هیچ کم و کسری نداشتم و از این بابت خدا رو شکر میکنم . به شخصه اعتقادات خاصی دارم و برای اونها ارزش قائلم . از اینکه با هر فردی به راحتی صحبت کنم اصلاً خوشم نمیاد و دوست دارم شناخت قبلی داشته باشم . بی نهایت مغرورم و شاید غرور خود برتربینی و فراموش کردن شیطان زندگیم رو عوض کرد .
19-20 فروردین 1384...
یه شب که حسابی حوصلهام سر رفته بود و بیخوابی به کلم زده بود و تازه هم اینترنت رو یاد گرفته و حسابی عاشقش شده بودم رفتم تو این دنیای مجازی . بی اختیار وارد چت روم فیزیک شدم . دیدم یه عده ایرانی مشغول صحبت راجع به یك برنامه بودن که بعداً فهمیدم برنامهای علمی در ماهواره بوده. از صحبت یکی از اون افراد خوشم اومد و براش درخواست فرستادم كه باهم صحبت کنیم . حتی حرفی از asl واین موارد مرسوم در چت روم ها نبود . بدون اینكه حرفی از خودمون بشه شروع کردیم به صحبت. او چند موضوع مطرح کرد و در آخر به مسئلهی موسیقی پرداختیم. انواع موسیقی و سازها و ...
تا اینکه بالاخره این سکوت شکسته شد وتازه ما در مورد اینکه هر کدوم پسر یا دختر هستیم پرسیدیم. چون از روی ID ها معلوم نبود. اون شب 1-2 ساعت حرف زدیم و صحبتی 2-3 دقیقهای راجع به اسم و سن و بقیه حرفهایی بود که گفتم . قرار بعدی ما شد برای چند شب بعد....
اون شب از او خبری نشد.چند روز بعد برای من off گذاشت و عذر خواهی کرد که سفری غیر منتظره براش پیش اومده . قابل ذکره که تا مدتها کلمهی خانم و آقا از دهن ما نمیافتاد وتمام الفاظ جمع به کار برده میشد . بالاخره یه شب دوباره با هم حرف زدیم و اون از خوابی که دیده بود برای من گفت . خواب دیده بود که در حرم امام رضا است و .... که از خواب بلند میشه و .... با شنیدن این خواب و اتفاق احساس کردم با کسی طرف هستم که خیلی آدم حسابیه و اینرو یك افتخار میدونستم که با او حرف میزنم . حرفهای ما ادامه داشت بدون اینکه کوچکترین احساس علاقه از او در وجودم تبلور کنه چون میگفتم من که او رو نمیشناسم و ....
حرفهای ما ادامه داشت و هر دفعه بحث در مورد موضوعی خاص بدون اینکه از خودمون و خانواده و خصوصیات چیزی بگیم . فقط من میدونستم اون مهندسه و چند روز در هفته خارج از تهرانه . شاید هفتهای یک یا دو بار حرف میزدیم . تا اینکه او شب دیگهای از خواب دیگهای گفت . تمایل ندارم از خوابها چیزی بگم ولی در خواب کسی رو دیده بود که خودش رو با نام من معرفی کرده بود . مشخصاتی كه از اون دختر گفت عیناً مشخصات من بود . اون شب حال عجیبی داشتم . از اون شب به بعد ارتباط ما بیشتر شد . او برام شعر می گفت و حرفهای عاشقانه . از خوابهایی میگفت که از شنیدن اون لذت میبردم . دیگه کم کم با هم راحت صحبت می کردیم . اون کلمهی "جان" رو ضمیمهی تمام حرفهاش میکرد، شکلکهای قلب میفرستاد، با آب و تاب تمام حرفها و اتفاقات روزمره رو برام تعریف میکرد ، در مورد کارها و تصمیماتش ازم اجازه میگرفت ، از خوندن حرفهام لذت می برد، مهربانم از جملاتش نمیافتاد......
تا اینکه کار به جایی رسید که از عقاید هم پرسیدیم . از وضع ظاهری و ... اکثراً من او رو با وبکم میدیدم ولی او هنوز عکس من رو هم ندیده بود . تا اینکه یک شب با اصرار او عکسم رو فرستادم و اونجا بود که هر لحظه حال او رو بدتر میدیدم . چنان توصیفی از چهرهی من میکرد که به عمرم نشنیده بودم . هر لحظه که بیشتر به عکس نگاه میکرد یاد خوابهاش و چهرهی من در خوابهاش میافتاد . وقتی از تیپ ظاهری من شنید کلی احساس رضایت کرد . راجع به مرجع تقلید ، ولایت فقیه ، و خلاصه کلی اعتقادات دیگه حرف زدیم . باورم شده بود که مرد رویاهام رو پیدا کردم و کیف میکردم با کسی صحبت میکنم که به ظاهر پایه ی اعتقادیش از من قوی تره
ومدام شکرگزار خدا بودم وبرای رسیدن به این مرد رویایی کلی نذر و نیاز کردم . این وضعیت ادامه داشت و ارتباط ما روز به روز بیشتر میشد . شاید روزهایی میشد که چند بار در روز چت میکردیم . این وضعیت تا اواخر خرداد و اوایل تیر ادامه داشت ومن ساده همچنان غرق در افکار خام و ساده ی خودم....
چیزی که تو این مدت خیلی تکرار میشد خوابهای مختلف او بود . در خوابهاش من رو به صورتهای مختلف متصور میشد .الان که فکر میکنم میبینم شاید تعریف کردن اونها نوعی تحریک من بوده.چه به لحاظ جسمی و چه روحی ، مشغول شدن بیش از اندازه ی فکرم و...
خب نمی خوام الان نتیجه گیری کنم. این ارتباط اینترنتی ادامه داشت تا اینکه حدود 1-2 هفته از او خبری نبود . یک شب كه وارد نت شدم دیدم از او off دارم .خیلی کوتاه . گفته بود : "دلم برات یه ذره شده....تلفن خونمون خرابه....نمیدونم باید چیکار کنم....این شمارهی منه . واقعاً نمیدونم چیکار کنم "
این حرفهایی بود که برای من زده بود . من شماره رو یادداشت کردم ولی جرات تلفن زدن نداشتم . با خودم میگفتم بالاخره درست میشه ومیاد دیگه . تا اینکه 2-3 شب بعد به طور ناگهانی کامپیوترم خراب شد . و هرچه دکمهی start رو میزدم نه فن میچرخید و نه صفحه بالا میومد . اون موقع در بحبوحهی اسباب کشی بودیم و امکان درست کردن کامپیوتر تا مدتی بعد نبود و این فاصله به 2-3 هفته انجامید . حسابی ناراحت و نا آرام بودم . تا اینکه یک روز 5شنبه که بیرون کار داشتم از تلفن عمومی چندین بار با اون شماره تماس گرفتم ولی کسی جواب نداد .
خیلی ناراحت خونه برگشتم . روز شنبه آینده دوباره وسوسه شدم که زنگ بزنم . البته من برای خودم یک خط تلفن جدا در اتاقم داشتم . بالاخره تماس گرفتم و با خوردن اولین بوق قطع کردم. یه جورایی پشیمون شده بودم . ولی چند دقیقه بعد با اون شماره با من تماس گرفته شد . من گوشی رو برداشتم و کنجکاو شنیدن صدا بودم . بعد سلامی مودبانه گفت: ببخشید منزل آقای....آقا... هستش . منم بدون اینکه به روی خودم بیارم گفتم :نه و بعد از عذرخواهی خداحافظی کرد . فقط خوشحال بودم که صداش رو شنیدم و دیگه چیزی نمی خواستم . اون روز این تماس ها ادامه داشت ولی من گوشی رو بر نمیداشتم . حتی تلفن رو کشیدم . ولی فایده نداشت . شاید از صبح تا بعد از ظهر بیش از 10 بار تماس گرفت . تا اینکه موقعیتی فراهم شد و من هم حسابی وسوسه شده بودم و تماس گرفتم . گفتم: ببخشین...(در ذهن خودم به شوخی این حرفها رو میزدم) اگه یه نفر اشتباهی یه بار شمارهی شما رو بگیره دیگه باید آسایش و آرامشش رو از دست بده . او هم با شرمندگی گفت: خانم ببخشین من قصد مزاحمت نداشتم. صدای شما برای من آشنا بود و من قبلاً شنیده بودم برای همین زنگ میزدم تا مطمئن شم که شما همونی هستین که من فکر میکنم یا نه ؟ من پرسیدم شما چه کسی رو میخواین ؟ گفت : من دنبال ... خانوم هستم . شما میشناسین؟ گفتم شما فرض کنین من ... خانوم هستم با من صحبت کنین . گفت: نه اگه او نباشین که من وقتتون رو نمیگیرم . بالاخره از او اصرار که شما ... خانوم هستین یا نه . منم بالاخره اذیت رو کنار گذاشتم و گفتم : اگه شما ... آقا هستین.....من هم ... خانم هستم . دیگه حسابی زبونش بند اومده بود . ازش پرسیدم چطور بود که گفتین صدا آشناست؟ گفت مثل همون صدایی بود که در خواب شنیده بودم . اون روز 1 ساعتی حرف زدیم واز اون به بعد تماسها از طرف اون بود . 1 تا 1:30 یا یه وقتایی تا 2 ساعت حرف میزدیم . او میگفت شبها تلفن رو قطع کنم چون یه وقت از شوق هوس میکنه که نصف شب زنگ بزنه!!! ومن این اجازه رو بدم که با اینکار خودش رو آروم کنه !!!! خلاصه این حرف زدنها ادامه داشت تا ما اسباب کشی کردیم . تو خونهی جدید فقط یه خط تلفن داشتیم . و قرار شد که من هروقت میتونم زنگ بزنم و بعدش او تماس بگیره و حرف بزنیم . هفتههای اول او خیلی زنگ میزد و مشتاق بود . ولی بعد از اینکه من خط موبایل گرفتم تماسها از طرف من زیاد بود . گاهاً روزی شاید 30-40 بار زنگ میزدم ولی خبری نبود و بهانهی کار و گرفتاری بود . حسابی بهش عادت کرده بودم و از نشنیدن صداش در یک روز دیوونه میشدم . معمولاً صبحها تماس میگرفت و من رو بیدار میکرد یا من زنگ میزدم و صبح به خیر میگفتم . با حرفها و تصمیماتی که او داشت کاملاً برام مسجل شده بود که ما برای هم هستیم . از خونهای میگفت که پیش خرید کرده . از ظاهر خونه و ... حسابی کلافه بودم که چرا پا پیش نمی ذاره . آخر سر یه روز این جسارت رو به خودم دادم وبه او گفتم من خسته شدم از این قایم با شکها، از اینکه هر لحظه احساس گناه میکنم،از اینکه بلا تکلیفم ، از اینکه حس میکنم بهم مشکوک شدن . او گفت:آخه من الان شرایطم جور نیست . خونهام آماده نیست . نمی دونم چطوری به خانوادهام بگم و از این بهانه ها . قرار شد که استخاره کنه اگه خوب اومد این موضوع رو به یه طریقی با خونواده اش مطرح کنه . دو سه روز گذشت . یه شب تماس گرفت و گفت که دو بار استخاره گرفته . هر دو بار بد اومده . پس بهتره ما مدتی صحبت نکنیم تا اینکه دوباره او استخاره بگیره و به من خبر بده . هر چند اون شب که اینارو شنیدم حسابی کفری بودم ولی قبول کردم . تقریباً اوخر مردادماه بود . این وضعیت ادامه داشت تا اینکه یک شب بابام مسئله ای تازه مطرح كرد . (راستی اواسط مرداد بود که کامپیوترم درست شد . CPU و یه قطعه ی دیگش سوخته بود ) اواخر مرداد بود و ماه رجب. چند روزی به 13 رجب مونده بود . سه شنبه شب بود و فرداش قرار بود من ومامان و چند نفر از فامیل به مشهد مشرف بشیم . همون شبی که من و او برای آخرین بار حرف زدیم و قرار شد تا 1-2 هفته ی دیگه حرف نزنیم . حسابی کفری و ناراحت بودم پای کامپیوتر نشسته بودم و خودمو داشتم سرگرم میکردم که یهو بابایی اومدن . گفتن بابایی میخوام باهاتون صحبت کنم وقت دارین الان ؟ با اینکه حال نداشتم گفتم: بفرمایین...
بابایی گفتن اگه میشه بیاین این ور که قشنگ با هم حرف بزنیم . باز هم پذیرفتم . کامپیوتر رو خاموش کردم . مامان هم اومده بود . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . نکنه بویی برده باشن.
بابا شروع کردن به صحبت....
خب مثل اينكه خیلی طولانی شد. انشاالله بقيه داستان باشه برای قسمت بعد. راستی ، تا اينجا چه نظری داريد؟
دعا فراموش نشه
نظرات رسيده: 24
فروردین ۲۴, ۱۳۸۵ ۱۲:۳۳ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام بزرگوار. من هم این هفته ی رحمت را تبریک می گم و ان شاالله که دل شاد باشید. انصافا هنر داستان نویسی خوبی دارید و مثل این سریال های رایج داستان را در موقعیت حساس قطع کردید و ملت را در خماری(البته از بابت استفاده ی این کلمه عذر خواهی می کنم) گذاشتید. اما واقعیت امر عین همین داستان است که متاسفانه رایج است. فکر می کنم که مشکل تمام این مسائل رایج که گریبان گیر ما و جامعه ی ماست همان مسئله ی ازدواج باشد. ای کاش این مسئله برای همه به موقع صورت می گرفت که جوانهای ما این گونه گدایی محبت(شاید هم هوس) از یکدیگر ننمایند. چون سن و سال خودم هم درگیر این مسائل است فقط درمان این درد را تقوی می دانم که ان شاالله خدا به همه ی جوانان ما عطا نمایند و خود ما را از این دوران و نفس سرکشم رها نمایند و خلاصه ما را یک لحظه به حال خود وا نگذارند.بسیار جامع بود. ان شاالله خدا به پسران ما تقوی مردانگی انصاف و غیرت و به دختران ما عفت صبر و کمی بیشتر فکر کردن عطا نماید. خیلی جامع بود ان شاالله که بتونیم استفاده کینم. التماس دعا
فروردین ۲۴, ۱۳۸۵ ۱۱:۰۰ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام
خسته نباشین
خیلی خیلی کم هستن وبلاگهایی که در بلاگر کار کنن و بدون درد سر مطلب فارسی بنویسن
یه جورایی وقتیمی بینم تو بلاگر مطلب دادین احساس چگونگی بهم دست میده
چون من خودم سالها تو بلاگر مطلب می دادم اما اونی که می خواستم نشد
آرزوی موفقیت
راستی میشه بپرسم چجوری تونستین تو بلاگر فارسی با خصوصیات خاصی که حتما می دونید منظورم چیه مطلب بدین ؟؟؟
و همینطور می شه بین ازاونجایی که سیستم بلاگر فونت تاهما رو ساپورت نمی کنه می شه یه کاری کرد که با این فونت تاهما مطلب بدین
به هر حال خسته نباشین
خوشحال میشم به من هم سر بزنید
یا علی
فروردین ۲۴, ۱۳۸۵ ۳:۵۸ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
يا رفيق من لا رفيق له
خداوندا!
من از تو ايمانی می طلبم که بشارت بخش دلم باشد.
و آنچنان يقينی که بدانم به من هيچ نمی رسد مگر آنچه تو برايم نوشته ای.
و از زندگانی بدانچه قسمتم فرموده اي رضايتم ببخش!
ای مهربانترين بخشندگان!
ايام بر شما مبارک
التماس دعا
يا علی
فروردین ۲۴, ۱۳۸۵ ۶:۰۳ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام و صد خسته نباشيد و دو صد تشكر بابت لطفهايتان.راستش قلمتون عاليه!اگه همينطوري ادامه بدين ميشه يه فيلم نامهي خوب ايراني البته با نكتههاي آموزنده.ببخشيد كه دير سر زدم.اول كه مسافرت بودم و بعدش هم كامپيوتر خراب شد و خلاصه تو وبم نوشتم چراهاشو.الان نميتونم نظر بدم تا آخرشو بشنوم.موفق باشيد
فروردین ۲۴, ۱۳۸۵ ۱۱:۲۲ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام استاد.
پيشاپيش اين روز وحدت آفرين و روز ميلاد عشق رو به شما و خانواده محترومتون و همه مسلمين جهان تبريك ميگم.
خب از هرچه بگذريم سخن عشق خوشتر است.
اصل مطلب رو يه روز پيدا ميكنم اينكه بد جوري روي اين مورد ها دست ميذاريد .
ولي تنها و تنها و تنها چيزي كه ميتونه آدم رو از اين شرايط نجان بده ايمان و تقوي هست .
(البته نظر شخص بنده هست نظرات ديگران را هم بايد خواند و هر كدام نيز محترم است).
ولي اگه آدم وجدانا براي كار و دريافت اطلاعات بيشتر با كامپيوتر با ديگران در ارتباط باشه،چه پسر چه دختر از نظر من فرقي نميكنه خيلي هم خوب هست ،اما به دوستان بزرگوار كه اين ياداشت حقير رو ميخونن بر نخوره تو ايران يا راحت بگم ما ايرانيا كمي آره.........
اصلا تو ياهومسنجر به فكر اطلاعات علمي نيستيم بلكه به فكر اطلاعات شخصي ديگرانيم.
با عرض پوزش از همه دوستان و شما بزرگوار.
يا علي
فروردین ۲۵, ۱۳۸۵ ۴:۵۰ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام بالاخره ما یکی هم سن و سال خودمون رو اینجا هم پیدا کردیم
مطلب جالبیه بازم میام
فروردین ۲۵, ۱۳۸۵ ۱۱:۰۷ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام
خدا به داده اين خانمه برسه ...
فروردین ۲۵, ۱۳۸۵ ۷:۱۵ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
به نام خدا..سلام...من هم این ایام را به شما و خانواده عزیزتان تبریک می گویم...یک چیزی ..حالا شما تا آخرش را می نوشتید طولانی شدنش مشکل ماااابود
درهرحال خوشحالم که شما بالاخره این مبحث را شروع کردید...اظهار نظرم را می گذارم برای وقتی که مطلب تمام بشه،اما بدترین اتفاق دراین شرایط وقتی می افته که آدم بخواهد خودش را دراین محیط ول کنه..راستی!از بابت مزاحمت های این چند وقته باید من را ببخشید...به جرات باید بگم درصد زیادی از حال عمومی خوبم رامدیون شما ودعاهاتون هستم...انشالله که لایق بوده باشم...التماس دعا
فروردین ۲۵, ۱۳۸۵ ۷:۱۸ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام ... ممنون از لطفتون ...
فروردین ۲۵, ۱۳۸۵ ۹:۵۸ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام. مشتاق خواندن قسمت بعدی هستم التماس دعا.
فروردین ۲۵, ۱۳۸۵ ۱۰:۰۰ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام. منتظر قسمت دوم هستم.التماس دعا
فروردین ۲۶, ۱۳۸۵ ۲:۲۳ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
بسم الله الرحمن الرحيم
" اعوذ برب الفلق من شر ما خلق و من شر ..."
"پناه مي برم به خداوند سپيده از شر آنچه آفريده شده است و از شر ظلمت شب تار آنگاه كه همه جا را فرا مي گيرد و از شر آنها كه در مشكلات مي دمند و رشته پيمان و پيوند را مي گسلند و ..."
طبعاً هر پيشرفت در امر تکنولوژی ارتباطات دارای تأثيرات موازی فرهنگی و اقتصادی و ... خواهد بود. گروههای انسانی بهم نزديکتر و دادوستدهای فرهنگی،علمي و سياسي و ... بين آنها نيز اوج خواهدگرفت.
در عصر ما، فيلادلفيا به تهران نزديکتر است تا جندق به تهران. به همين نسبت هم داد و ستد فرهنگی بين فيلادلفيا و تهران نشينان ممکنتر است تا داد و ستد بين جندقيان (در حاشيه ي كوير لوت)و تهرانيان. و در اين جاست كه نفوذ استعمار با وجود اينترنت و ماهواره و ..... بسيار راحت تر مي شود.
البته اين دادوستد فرهنگي مي تواند مفيد واقع شود آنچنان كه مقام معظم رهبری با تأكيد بر نياز ملتها به تبادل فرهنگی فرمودند: در طول تاريخ ملتها پيوسته در مسائلی چون علم و دانش، معارف دينی، اخلاق، زبان، آداب و سنن زندگی به تبادل فرهنگی پرداخته اند. در تبادل فرهنگی هدف، بارور كردن و تكامل فرهنگ های ملی كشورهاست كه در سايه ی آن، ملتها خصوصيات برجسته و مثبت، نظير نظم و انضباط ، وقت شناسی ، ادب و احترام، وجدان كاری، روحيه ی سخت كوشی و شجاعت و نيز كنجكاوی در مسائل علمی را از يكديگر فرا می گيرند و اين مسأله روندی ضروری برای حيات فرهنگی در سراسر جهان است.
فروردین ۲۶, ۱۳۸۵ ۲:۲۳ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
بدون شك اهميت و نقش نوجوانان و جوانان در فرداي اين مرز و بوم بر كسي پوشيده نيست. اما يكي از مسائلي كه آينده ي اين نسل را در معرض تهديد قرار داده و مي دهد استفاده ي نامطلوب و نامناسب از شبكه ي جهاني وب و شبكه هاي ماهواره اي مي باشد. در اين رابطه با كاوش در زواياي جامعه به مواردي بر مي خوريم كه چنانچه با بي توجهي از كنار اين معضلات بگذريم، جوانان و اميدهاي آينده انقلاب اولين قربانيان اين تبليغات و توطئه ها بوده و اصلاح مجدد آنان مستلزم وقت و هزينه زيادي خواهد بود.
بله متأسفانه امروز اين دادوستد چيزي نيست جز خواندن مطالب گمراه كننده و ديدن تصاوير مستهجن در سايت هاي اينترنت، ترويج آلات مصنوعي ارضاء غرايز جنسي، و دهها و شايد صدها نمونه از اين قبيل ...
دوستتون خوب گفتند كه بچه هاي ايراني ما در ياهو مسنجر به دنبال اطلاعات شخصي ديگران هستند حال آنكه بهترين مكان شايد براي تبادل اطلاعات علمي و يا آشنايي با فرهنگهاي مختلف همين مكان باشد اما جوانان ايراني ما اين پتانسيل قوي و ارزشمندي كه مي تواند منشأ بسياري از خيزشها و تحولات مثبت در فرداي اين جامعه باشد ....
افسوس و صد افسوس...
بله ، جامعه ي امروز ما مانند ديگر جوامع دستخوش تغييرات گوناگون است و ناچار ما نيز با پديده هاي زشت و زيباي تازه اي روبرو هستيم . مي دانيم كه طرز تفكر و برداشت هاي متفاوت افراد هر جامعه هنجارها و ناهنجاري هاي همان جوامع را بتدريج شكل مي دهد .
متاسفانه بايد گفت كه اطلاعات نسل نو نسبت به مباني و ريشه هاي مذهب خيلي سطحي و كليشه اي است. (آمار و ارقام به دست آمده از تحقيقات به خوبي گوياي اين مدعاست) و هنوز كاري زير بنايي و اصولي در تقويت اين باورها و ارزشها در روح و جان نسل نو صورت نگرفته است. پس، تصادفي نيست كه مانتوهاي كوتاه وتنگ و كت و شلوار مردانه ي غربي كه جوانان امروز مي پوشند ، اين اندازه چسبيده به تن و به اصطلاح قالب تن است . اين همه غربي و دقيقاً ناشي از مفهوم مسئله ي جنسيت در غرب است . اين ميل به نماياندن تن است كه حتي لباس دختران و پسران را اين اندازه تنگ مي سازد و به تن مي چسباند
فروردین ۲۶, ۱۳۸۵ ۲:۲۴ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
روي مسئله ي درستي انگشت گذاشتيد ، فکر می کنم که مشکل تمام این مسائل رایج که گریبان گیر جوانان جامعه ی ما شده است همان مسئله ی ازدواج باشد. درشرايطی که جوانان امکان ازدواج ندارند باعوارض و مشکلات متفاوتی روبرو می شوند. جوانانی که باعوارض روحی و جسمی نياز جنسی دست به گريبانند به سمت مسايلی چون خود ارضايی،خيال پردازی،مزاحمت های خيابانی و تلفني و... کشيده می شوند اخيراً هم دل مشغلولي شان چت هاي چند ساعته است. اينگونه ناهنجاريهای اجتماعی توسط افراد بی بند و بار، مجرد و مطلقه ای رخ می دهد که از نهاد خانواده ورابطه جنسی سالم بی بهره بوده اند. زياد شدن فاصله بلوغ تا ازدواج موجب فساد و بی بندوباری های اخلاقی است (و دوستيابي چتي يك نمونه از آن ) و حال آنكه ازدواج می تواند از آن جلوگيری کند.
در حال حاضر دو ميليون و 500 هزار جوان بالاي سن ازدواج در كشور وجود دارند كه ازدواج نكرده اند و ميانگين سن ازدواج بالاي 29 سال رسيده است.
در حاليكه ازدواج برای پسران علاوه بر برآوردن غريزه جنسی، ايجاد وضعيت فيزيولوژيک مردانه می کند و آنها را از يک پسر به يک مرد بالغ تبديل می کند که از خصوصيات مردانگی، مسووليت پذيری و اميد به آينده است.چرا كه فرايند ازدواج با ايجاد روحياتی چون آرامش، مسووليت پذيری، آينده نگری وحس فرزند دوستی در جوانان ، از آنها انسان های متعادلی ساخته و در نهايت جامعه متعادلی را شکل می دهد.
فروردین ۲۶, ۱۳۸۵ ۲:۳۰ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
وقتي در اوايل انقلاب و دوران انقلاب سادگي، صفا، يكرنگي، حجاب، و پاكي و پاكدامني ارزش شد ديديم كه چگونه بدون هيچ زور و فشاري ، اكثريت جامعه ي زنان و دختران، در كمال سادگي ازدواج مي كردند و با كمال ميل و علاقه عفت و پاكدامني و وقار و سنگيني را استقبال مي نمودند.زر و زيور، تجملات زندگي آرايش و خودنمايي و شهوتراني و لذت طلبي هاي آنچناني، بطور اتوماتيك بعنوان امور زشت و پست و پايين تلقي مي گرديد و اكثريت جامعه از آن گريزان بودند، اما پس از دو دهه مي بينيم كه تجمل گرايي و مدپرستي و زراندوزي و رقابتهاي مادي آنچنان ارزش گرديد كه پاكي و صداقت تحت عنوان سادگي، همگي ضد ارزش مي شوند. زرنگ و باهوش و متمدن كسي است كه هر چه بيشتر پول در بياورد، از هر راهي ، و هر چه بيشتر مال و دارايي خود را نمايش دهد، و اين دارايي گاهگاهي مي تواند هيكل و قيافه و زيبايي خود باشد.
چه طور مي شود كه دوباره ارزشهاي واقعي ارزش گردند و ضد ارزشها دست از سر ارزش بودن بردارند؟؟؟
چرا سطح توقعات خانواده ها و دختران امروز تا بدانجا بالا رفته است كه از يك جوان به سن 25 سال منزل مسكوني بهمراه دكوراسيون و تزئينات عالي، خودرو مدل بالا و شيك، طلا و زيورالات بيش از حد متعارف، مراسمات عقد و عروسي هاي آنچناني را توقع دارند ؟!!!
خاصيت عصر جديد اين است كه فاصله ي بلوغ طبيعي را با بلوغ اجتماعي، و قدرت تشكيل خانواده را زيادتر كرده است. اگر در دوران ساده ي قديم يك پسر بچه در سنين اوايل بلوغ طبيعي از عهده ي شغلي كه تا آخر عمر بر عهده ي او گذاشته مي شد بر مي آمد، در دوران جديد ابداً اين كار امكان پذير نيست.
هر سني و براي هر جنسي دستيابي به برخي مشاغل و حرفه هاي اقتصادي براي گذران زندگي نيازمند مدرك گرفتن از دانشگاه يا مجموعه اي از پيش نيازها است. بنابرين، يك پسر موفق در دوران تحصيل كه دبستان و دبيرستان و دانشگاه را بدون تأخير و رد شدن در امتحانات آخر سال و يا كنكور دانشگاه گذرانده باشد در 25 سالگي فارغ التحصيل مي گردد و از اين به بعد است كه مي تواند درآمدي داشته باشد. قطعاً سه چهار سال هم طول مي كشد تا بتواند سروسامان مختصري به زندگي خود بدهد و آمادگي ازدواج دائم را بدست آورد. همچنين است وضعيت يك دختر موفق كه مي خواهد دوران تحصيل را طي كند.
فروردین ۲۶, ۱۳۸۵ ۲:۳۱ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
بله در زمينه علل بالارفتن سن ازدواج نظر شخص من اين است كه رشد فکری( ؟؟) خانواده ها و آزاد بودن فرزندان در تصميم گيری، در کنار مشکلاتی چون وضعيت بد اقتصادی،بحران اشتغال، مشکل مسکن و نداشتن افق روشنی از آينده منجر به بالارفتن سن ازدواج جوانان شده است.
اينجاست كه بالا رفتن سن ازدواج جوان را به چنين دنياي مجازي مي كشاند براي آرامش و خوش بودن چند ساعته. گاهي متاسفانه گريبان گير دختران مومنه و متين و موقر و پسران مذهبي و خوش غيرت ما هم مي شود.
من اعتقادم براين است كه در اين دنياي مجازي به كسي اعتماد نشود، حتي دوستان وبلاگ نويس و مديران سايت هاي مذهبي و ... چرا كه صرف نوشتن خوب و بيان خوب نشان از خوب بودن انسان ها نيست
فروردین ۲۶, ۱۳۸۵ ۲:۳۲ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
اما درمورد اين داستان :
دختران پاك و معصومي چون دخترك اين داستان هستند كه سرشار از احساسات پاك و اعتقادات و باورهاي مذهبي بوده اند و جوانهاي بوالهوسي هم ديده مي شوند كه براي هوس بازي خود چنين دختران نجيب و مومنه و موقري را مي پسندند و براي طعمه ي خوب خود دامهايي را پهن خواهند كرد ، و اين شياطين بازيگر خوبي نيز بوده اند و چنين دختراني را كه از راه كج و غير شرع و غير عرف در مسير انحراف قرار نمي گيرند، با بازي اين بازيگران قهار از راه مذهب و دين به خاطر ساده لوحي خود قرباني مي كند.
به واقع قرباني مي شوند زيرا زن به اقتضاى طبيعتش (عفت ) كه وديعه الهى است , در برابر اين مسائل (تحريك و ...) از خود مقاومت بيشتري نشان مي دهد ، خيلي طول مي كشد تا زن تحريك شود اما يك مرد نه ...
خداى متعال زن را وجودى پاك و عفيف قرارداده است و از همين رو ميل جنسى در او خود به خود كمتر به وجود مى آيد و چنين مردان بوالهوسي هم خوب كار خود را آموخته اند ...
تنها راه رهايي از اين مسائل و مشكلات تقوی و ايمان است که ان شاالله خدا به همه ی جوانان ما عطا نمایند و آني آنان را به حال خود وا نگذارند.
فروردین ۲۶, ۱۳۸۵ ۲:۵۹ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلاممممممممم
خسته نباشید
خیلی عالی بود
ممنونم
به منم سر بزن
قلم بسیار عالی داری
انشالله که موفق باشی عزیز
نوشته هات خیلی صادقانه بود
من با اجازت ادرس وبلاگتو به دوستامم دادم که بیانو نوشته های زیبا ودز عین حال آموزنده،شما رو بخونن
فروردین ۲۶, ۱۳۸۵ ۳:۰۶ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
خوش رحمتی است یاران،صلوات بر محمد
گوییم از دل و جان،صلوات بر محمد
در آسمان فرشته:مهرش به جان سرشته
بر عرش خوش نوشته،صلوات بر محمد
گر مومنی و صادق،با ماشوی موافق
کوری هر منافق،صلوات بر محمد
فروردین ۲۶, ۱۳۸۵ ۳:۱۸ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
میلاد با سعادت،پیامبر عزیزمون
حضرت محمد صلوات علیه و آله
رو به شما تبریک میگم
انشالله که همیشه بتونیم
همون طوری باشم که پیامبر میخواستن
....
دوست دارم بیشتر باهات آشنا بشم
من متاسفانه الان ایران نیستم
و خارج از کشور با چند تا از دوستام در دانشگاه تبلیغ تشیع میکنیم.
متاسفانه اینجا خیلی تنهام
اگه بتونم باهات بیشتر آشنا بشم
خوشحال میشم
این آدرس ایدیه منه
gole_narges_n@yahoo.com
یا علی
فروردین ۲۶, ۱۳۸۵ ۵:۳۷ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام
مثل همیشه از لطفتان ممنونم.عذز خواهی مرا به خاطر تاخیر حضورم بپذیرید.در مورد متن باید بگم من این مسائل رو هر روز دارم بین بچه هامون می بینم البته شیطان از هر دری می خواد وارد بشه در واقع این دنیای مجازی هم حربه ای شده برای به دام انداختن انسان.اساس در هر رابطه ای باید خدا باشد.خوش به حال اونی که به خاطر رابطه با خدا روی رابطه با غیر خدا(هر آنچه رضای او در آن نیست و حتما صلاح ما هم نیست) خط بطلان می کشه.
التماس دعا
فروردین ۲۶, ۱۳۸۵ ۶:۲۱ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام
ببخشید
من مطلبتونو درست نخوندم
فکر کردم این داستان از زبان خودتونه
با عرض پوزش
.......
در ضمن
مولودیه که در وبلاگتون گذاشتید
واقعا زیبا بود
متشکرم
از این که به وبلاکه من سر زدید ممنونم
یا علی
فروردین ۲۸, ۱۳۸۵ ۱:۱۹ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
بسمه تعالي
با سلام و درود فراوان به شما دوست عزیز و گرامی و ارجمند!
میلاد خجسته خاتم انبیا حضرت محمد مصطفی (ص) و ششمین ستاره امامت حضرت امام جعفر صادق (ع)
و ورود ایران به باشگاه هسته ای دنیا و
موفقیت جوانان ایران به دستیابی فن آوری غنی سازی اورانویم را
و آغاز هفته ی رحمت را به شما و همه هموطنان عزیز تبریک عرض می نمائیم .....
قلم قشنگی دارید، پر دوام و پر حکمت باد….
آرزوی تندرستی و موفقیت روز افزون شما را در تمامی مراحل زندگی داريم .......
ان شاالله که دل شاد باشید ........
"حرفهاي دلتنگي براي او" نيز به روز شد و منتظر قدوم سبز و گرم شما است.....
در پناه حق
اردیبهشت ۰۲, ۱۳۸۵ ۵:۳۸ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
دیشب دلم بد جور دلتنگ بود ، احساس می کردم که ماه هم دلتنگی ام دیده و آن رو در گوش باد زمزمه کرده ...
که چقدر سخت است انتظار؛ انتظار دیدن روی دوست ؛ انتظار دیدن محبوب و ناجی؛
اقای جمعه های غریبی ظهور کن
دل را پر از طراوت عطر حضور کن
شب های جمعه یاد تو بیداد می کند
ادینه ای ز کوچه ’ دنیا عبور کن
..........................
سلام و عرض ادب بر منتظر
مطالب زیبا یی بود، همیشه نکته گو و نکته بین باشید و مهدی پو. مطالب پر استفاده ای بود.
ممنون که به کلیه ی من سر زده بودین و با نظرات شیوا و شیرینتان مرا مورد لطف و محبت قرار دادید. راستی با اجازه من لینکتون رو برداشتم.
منتظر حضور پر مهرتان هستم
اللهم عجل لوليك الفرج
.. التماس دعا از شما منتظر همراه
بازگشت به صفحه اصلی