رابطه در دنیای مجازی - 2
هوالمحبوب
سلام
خجسته ميلاد پيامبر اكرم رسول گرامی اسلام و همچنين بنيانگذار مكتب تشيع بر شما و عموم شيعيان مبارك باد

خب بريم به سراغ ادامه داستان قسمت قبلی
بابایی گفتن : " اگه میشه بیاین این ور که قشنگ با هم حرف بزنیم ". باز هم پذیرفتم . کامپیوتر رو خاموش کردم . مامان هم اومده بود . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . نکنه بویی برده باشن.
بابا شروع کردن به صحبت....
"مدتی که احساس میکنم خیلی عوض شدی. همش تو فکری. مثل سابق نیستی.همش یا تو اتاقتی یا انگار تو یك دنیای دیگه.دیگه اون دختر كوچولوی سابق من نیستی. احساس میکنم حس جدیدی در شما به وجود اومده. کسی وارد زندگی شما شده که بهش علاقهمند شدی؟ ". حسابی دیگه شوکه شده بودم.این حرفها چی بود که بابایی میگفتن؟!
گفتم: چی شده که این حس بهتون دست داده؟
بابایی گفتن: "احساس میکنم یه وقتایی یواشکی با تلفن حرف میزنی.یا هر وقت من میام تو اتاقت اون چیزایی که رو کامپیوتره عوض میکنی" و خلاصه تکرار حرفهای بالا.
با خودم گفتم:دیگه صد در صد فهمیدن. پس جایی برای کتمان نداره.
یهویی و بیهیچ مقدمهای گفتم:آره.
قیافهی مامان و بابایی از این رو به اون رو شد. مامان منو با بهت نگاه میکرد. یهو شروع کرد به داد زدن. ولی بابا ساکت بود. منم بی اختیار گریه میکردم. بابایی،مامان رو آروم کردن. گفتن: "بذار ببینیم چی شده.تا دیر نشده کمکش کنیم." رو به من کردن و گفتن:بابایی بگو. ما میخوایم کمکت کنیم." (لازمه اینجا بگم که بابایی من همیشه خیلی صبور هستن.واین یکی از خصوصیاتیه که همه می دونن.ولی تعصب خاصی رو من ومامانم دارن) . من فکر میکردم که با گفتن این حرفها مستحق هر گونه فحش و ناسزا و حتی کتک هستم. ولی در تمام مدتی که حرف میزدم.بدون اینکه حتی خم به ابروی بابایی بیاد به حرفهام گوش میداد.
در عوض مامان حسابی کفری بود.گریه می کرد. یا وسط حرفهام دعوام میکرد.ولی باز هم بابایی آرومش می کرد. مامان میگفتن: "من مثل چشمام به تو اعتماد داشتم.کامپیوتر خریدم(کامپیوترم هدیهی مامان هست) که بچم با علم روز دنیا آشنا بشه.حالا شد آتیش تو زندگیمون.دخترم بشینه با یه مرد غریبه چت کنه، عاشقش بشه. نمیدونم چرا تا حالا این دستگاه آتیش نگرفته." و مدام این جمله تکرار میشد که: " من به تو اعتماد داشتم.من میگفتم چشمام خطا میکنه ولی دخترم هرگز." بابایی میگفتن:"چرا فعل گذشته بکار میبری.ما هنوزم به عزیزمون اعتماد داریم. اشتباهی پیش اومده که باید کمک کنیم حل شه." مامان دیگه طاقت شنیدن نداشتن و از اتاق رفتن بیرون. من موندمو و بابایی. خلاصه همهی ماجرا رو از اول تا آخر گفتم. وقتی حرفهام تموم شد. بابایی دستهام رو گرفت تو دستش. تا اومدن حرف بزنن. زدن زیر گریه. دلم هوری ریخت پایین. من تا حالا گریهی بابایی رو ندیده بودم (از مامان شنیده بودم مردها خیلی غرور دارن. وقتی که گریه میکنن یعنی خیلی بهشون فشار اومده) . بهم گفتن: "ببین بابایی تو ناموس منی. همهی زندگی و همه چیز منی. من نمیخوام یه آدم نامرد که از راه رسیده همهی زندگیم رو از من بگیره. برادرت که الان نیست. همهی دلخوشی من در حال حاضر تو و مامانت هستین. برادرت هم که مشغول درس و زندگیه و از ما دوره. اون هم زندگی منه ولی اون الان مستقله و من کمتر تو زندگیش هستم. تو الان تمام فکر و ذهن من هستی. تو دخترمی. نمیخوام کسی بهت آسیب برسونه. و... ازت میخوام فراموشش کنی همین جا همه چیزو قطع کن. اصلاً فراموش کن. بذار همه چی تموم شه" . حرفهای بابایی رو قبول داشتم ولی خب اون موقع انقدر مست بودم که هیچی حالیم نبود.فکر میکردم مگه میشه این مرد رویایی رو فراموش کرد. به بابایی گفتم برین تحقیق کنین اگه خلاف این چیزایی که من گفتم شنیدین من دیگه حرف ندارم. وبابایی هم پذیرفتن. اون شب با تمام سنگینیش گذشت. فردا صبح مامان از خواب بلند نمی شد. یه نیم نگاهی میکرد و محلم نمیذاشت. داشتم دیوونه میشدم.اصلاً نمیخواست بیاد مشهد.
انقدر رفتم و اومدم تا قفل سکوت بین ما شکسته شد. کلی گریه کردیم و حرف زدیم.بالاخره راضی شد که بریم. ما رفتیم و برگشتیم. روزها میگذشت و از او خبری نبود. من بیچاره هم به امید 1-2 هفته دیگه. اما خبری نبود. تو اون روزا همدم من شده بود دفترچهای كه باهاش حرف میزدم و درد دل میکردم.قربون صدقش میرفتم و دلتنگیهامو میگفتم. دیگه شده بود اوایل مهر. یه روز که برای کاری بیرون رفته بودم دیگه زدم به سیم آخر.از تلفن عمومی بهش زنگ زدم. صداش رو که شنیدم لال شده بودم. سلام کردم. گفتم منو میشناسین؟ که خب شناخت. گفتم:کاری نداشتم. فقط میخواستم بدونم مرام و معرفت شما همین قدره؟! که دیگران رو سر کار میذارین؟! حسابی تعجب کرده بود. گفت: "مگه چی شده؟!.گفتم:هنوز 1-2 هفته نشده؟!. گفت:یعنی چی؟!.گفتم: مگه قرار نبود شما بعد این مدت با من تماس بگیری و نتیجه رو بگی؟!. گفت: ما همچین قراری نداشتیم. قرار شد که من کارام رو بکنم تا زمانی که وضعم روبه راه بشه. من فکر میکردم تو هم داری مثل من کارات رو میکنی. (تمام مدتی که حرف میزدم بغض داشتم و صدام می لرزید) حسابی عصبی بودم و گفتم: آره حق با شماست. من اشتباه کردم. اصلآً کل چند ماه زندگیم اشتباه بوده. و خداحافظی کردم اومدم خونه. وقتی خونه رسیدم زار زار گریه میکردم. تا اینکه صدای موبایلم منو از حال خودم بیرون آورد.شمارهی اون بود. چند بار زنگ زد و من قطع میکردم تا بالاخره برداشتم. اول شروع کرد به احوالپرسی ومنم خیلی سرد جواب دادم. پرسید چی شده که من اینجوری حرف زدم و ابراز ناراحتی کرد که قصد ناراحتی منو نداشته و از این حرفها . خلاصه با تمام حرفهای به ظاهر قشنگش خامم کرد. واینکه گفت: من با خونوادم راجع به تو حرف زدم ولی اونا هنوز چیزی نگفتن. منم گفتم:من هم به خانوادم گفتم. گفت:خب چی جواب دادن؟ گفتم:مخالفن.
گفت: تو باید باهاشون حرف بزنی و راضیشون کنی. منم گفتم: اصلاً. تو هنوز خودت نمیدونی چیکار میکنی. من چی بگم. قرار شد که بازم من صبر کنم. به خیال خودم با شنیدن حرفهاش و صداش آروم شده بودم. 2-3 روزی گذشت و باز بابایی اومد برای صحبت. گفتن: "چند روزیه که خیلی سرحالی. نکنه باز خبری شده و به ما نگفتی." وبازهم من گفتم. و باز هم اونا شکستن. (خدایا منو ببخش). باورشون شد که من هنوز بیخیال نشدم. به روزهای ماه مبارک رمضان رسیدیم . کارم شده بود SMS بازی با او. چون نمیخواستم دیگه کسی بو ببره. هیچی حالیم نبود. البته باز هم از چشم مامان و بابا پنهون نموند. تا اینکه به شبهای قدر رسیدیم. حسابی خسته و کلافه بودم. همینطور با حرفهای قشنگ و وعدههای جذابش فریب میخوردم. از خدا عاجزانه خواستم کمکم کنه. احساس گناه عذابم میداد. به خدا گفتم: نمی گم این حتماً مرد زندگیم بشه. ولی اگه صلاحمه، اگه ما قسمت هم هستیم ما رو به هم برسون. اگه نه. دستش رو برام رو کن. این روزها و شبهای عزیز گذشت. وبابایی که بوهایی برده بودن منو به ولله ، بالله و تالله قسم داد که دیگه با او حرفی نزنم. ومن هم دیگه پذیرفتم. و از اون به بعد دیگه نه تماسی داشتم. نه SMS . ولی او چرا.
مدام SMS میزد. تماس میگرفت.و حتی 2-3 بار off زد. مدتی گذشت و مثل اینکه خدا جواب دل خستهام رو داد. 2-3 روز بعد از ماه مبارک بابایی اومدن كه با هم حرف بزنیم.البته با مامان. بابایی گفتن: " از همون روزی که فهمیدم دوباره با او حرف زدی دست به کار شدم.
از طریق 2 تا از اقوام و دوستان شروع به تحقیق کردن.البته اونها کسانی بودن که به تمام جاها نفوذ داشتن و به راحتی تمام زندگی او رو برای ما در آوردن. و تمام این 1ماه بابایی مشغول تحقیق بودن. (من که چه فکری راجع به بابایی میکردم ، اینجا بود كه شناختمش)
راجع به خانواده و شغل و تحصیلات خودش راست گفته بود ولی راجع به محل سربازی دروغ محض. چون هیچ نام و نشونی و حتی اسم مشابهی از او در اون پایگاه ذکر نشده بود. سال آخر دانشگاه به خاطر رابطهای که با دختری داشته میخواستن از دانشگاه اخراجش کنن که همزمان با فارغ التحصیلی میشه. اون دختر همچنان دچار مشکله و خیلی آروم و بی سر و صدا میره و میاد. و خلاصه خیلی چیزهای دیگه که با شنیدنش مخم صوت کشید. دیگه واقعاً باورم شد که فریب بزرگی خوردم. ولی بابایی و مامان همچنان پر قدرت و با صبر حمایتم میکردن. وقتی که دیگه این حرفها رو شنیدم به پیشنهاد بابایی یه SMS زدم که از این به بعد هیچ گونه تماسی با من نداشته باشه واگه واقعاً کاری داره با شمارهی بابایی تماس بگیره. و از اون به بعد دیگه هیچ خبری از او نیست. به لطف خدا.
و در آخر:
درسته که 9 ماه از زندگیم به پای آدمی رفت که هیچ ارزشی نداشت ولی فایدههای غیر قابل انکاری داشت:
1- شناخت شخصیت پنهانی از باباییم. با تعصب خاصی که ایشون دارن فکر میکردم از همه چیز محروم باشم و کاملاً به من بیاعتماد بشه. ولی عکس این قضیه اتفاق افتاد. بابایی بیش از همیشه به من محبت میکنن. بیش از همیشه آزادی عمل دارم. و بیش از همیشه مورد اعتمادشون هستم. و بیش از همیشه دوستشون دارم.
2- با کاری که کردم مامان رو حسابی شکستم. ولی او هم برام کم نذاشت.گرچه خیلی برام گریه کردن. نذر و نیاز. ولی باز هم مثل قبل منو امین و مونس خودشون میدونن واز هیچی برام کم نمیذارن. مامانی گلم عاشقتم..
3-دیگه با هر حرفی خام نشم. به هرکسی به راحتی اعتماد نکنم.وبدونم که تنها رفیقهای زندگیم، مامان و بابایی گلم هستن. و هیچ کس به اندازهی اونا نمیتونه دوستم داشته باشه و برام دلسوزی کنه.
4- آخرین و مهمتر از همه اینکه:
خدا همیشه با منه. هیچ وقت تنهام نذاشته و این منم که گاهی از او دور میشم و فراموشش می کنم. شاید تا لب پرتگاه هم رفتم ولی به لطف او به سلامت بر گشتم. خدای خوب و مهربونی که خیلی بزرگه و دو تا نعمت بزرگ بهم داده که حالا بیش از همیشه قدرشون رو می دونم.
والسلام..."
يك خواهش دارم و اون اينكه دوستان تو نظراتشون دقت بيشتری داشته باشند. كسی كه اين داستان برايش اتفاق افتاده آدمی نبوده كه كمبود محبت داشته و يا به دنبال اينطور مسائل باشد. به اعتقاد من خيلی از افرادی كه فكر میكنند به راحتی میتوانند از پس اين مشكل بر بيايند در عمل گرفتار شده و خدا میداند چه سرنوشتی در انتظارشون خواهد بود. میدونيد نوشتن همين جملات و بازگو كردن آن توسط كسی كه در اين بازی ضربه سنگينی خورده چقدر درد آوره؟ فكر میكنيد اون پسر هم الان همين حال اين دختر رو داره ؟ میدونيد چقدر انسان بايد از خودگذشته باشه تا اين مطلب رو برای ديگران بازگو كنه به اين خاطر كه خدای نكرده اين تجربه تلخ رو تكرار نكنند؟
انسان جايزالخطا است و هر كسی به واسطه آنكه معصوم نيست امكان خطا دارد . اما مهم اين است كه تا زمانی كه بر خطا بودن عملی واقف نباشد گناهی هم برای او نوشته نخواهد شد ولی از زمانی كه به خطا بودن عملی پی برد از آن لحظه به بعد در صورت اصرار بر خطا و انجام آن است كه گناه پای او نوشته خواهد شد. اقرار به خطا نه تنها نشاندهنده نقص انسان نيست بلكه نشان از كمال انسان دارد و كمتر كسی حاضر است به خطای خود اقرار كند.
مهمترين مسئلهای كه باعث شد اين دختر به سلامت از اين بحران خارج شود توكل به خدا و دارا بودن نعمت پدر و مادری فهميده بوده و بس. شما فكر میكنيد اگر پدر ايشان تحقيقات نمیكردند و به صورت امر و نهی و اجبار محض و بدون دليل از او میخواستند كه اين شخص رو فراموش كند ممكن بود فراموش كند؟ به راستی چرا پدر با شنيدن اين قصه از زبان دخترش ، شيفته منويات روحی آن پسر نشد؟ مگر میشود پدری خير دخترش را نخواهد و وقتی مورد مناسبی پيدا میشود استقبال نكند؟ پس چرا پدر قبل از هرگونه تحقيقی نتيجه را به دختر میگويد و از او میخواهد كه وی را فراموش كند؟ آن پسر چطور توانسته چهره و تصوير واقعی دختر را در خواب ببيند و مو به مو بازگو كند بدون آنكه وی و يا عكس وی را ديده باشد؟ و سوال آخر: آيا دانشگاهی هست كه پسری را به خاطر يك رابطه دوستی معمولی با دختری محاكمه كنند و تا مرحله اخراج پيش ببرند؟
آسيب شناسی اين داستان و پاسخ چراها بماند برای قسمت بعد
التماس دعا
نظرات رسيده: 29
فروردین ۲۷, ۱۳۸۵ ۳:۴۱ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما برادر بزرگوار
ولادت با سعادت خورشيد هدايت ، حبيب اله العالمين ، طبيب قلوب المومنين ، اشرف الانبياء و المرسلين ، نگين خاتم انشگتر نبوت ، ختم رسالت ، حضرت محمد مصطفي صلوات الله عليه و ذريه پاكشان ، ششمين كوكب آسمان امامت و ولايت ، سرسلسله مكتب فقه جعفري، امام جعفر صادق عليه السلام بر شما مبارك باد
فروردین ۲۷, ۱۳۸۵ ۳:۴۱ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
گل نكند جلوه در جوار محمد
رونق گل مىبرد، عذار محمد
گل شود افسرده از خزان
وليكن نيست خزان از پى بهار محمد
سايه ندارد ولى تمام خلايق
سايه نشينند در جوار محمد
سايه ندارد ولى به عالم امكان
سايه فكنده است، اقتدار محمد
سايه نمىماند از فروغ جمالش
هاله نور است در كنار محمد
شمس رخش همجوار زلف سيه فام
آيت و الليل و النهار محمد
تا كه بماند اثر زنكهت مويش
خاك حسين است يادگار محمد
تربتخوشبوى كربلاى معلاست
يك اثر از موى مشگبار محمد
رايت فتحش به اهتزاز درآمد
دست خدا بود چون كه يار محمد
من چه بگويم *حسان* به مدح و ثنايش
بس بودش مدح كردگار محمد
فروردین ۲۷, ۱۳۸۵ ۳:۴۳ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
امت اسلام در هفدم ربيع الاول ، يكصد وسي و ششمين سالگرد ولايت پيامبر اسلام صلي الله عليه واله را جشن گرفته بودند ، در همين زمان در خانه رسالت موجي از سرور و شادي جريان داشت ، اين خانه چشم بهراه آمدن كرامت و افتخاري بود تا اورا چون گوهري در بر گيرد ، در آن شب و در آن فضاي مبارك ، ذريه پاك رسول ، امام جعفر صادق (ع) چشم به جهان گشود . او شراره درخشاني بود كة آسمان سخاوت ، اورا به زمينيان بخشيد ه بود تا از پرتو آن نور گيرند و در زير درخشش تابناك وجودش ، راه خود را به سوي خير و نيكي و علم و معرفت را باز يابند ،
اين عيد خجسته بر شما مبارك
فروردین ۲۷, ۱۳۸۵ ۳:۴۳ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
ماه فرو ماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلك را كمال و منزلتى نيست در نظر قدر با كمال محمد
وعده ديدار هر كسى به قيامت ليله اسرى، شب وصال محمد
آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى آمده مجموع، در ظلال محمد
عرصه گيتى مجال همت او نيست روز قيامت نگر، مجال محمد
و آن همه پيرايه بسته جنت فردوس بو كه قبولش كند، بلال محمد
همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمين حشر نتابد پيش دو ابروى چون هلال محمد
چشم مرا، تا به خواب ديد جمالش خواب نمى گيرد از خيال محمد
«سعدى» اگر عاشقى كنى و جوانى عشق محمد بس است و آل محمد
فروردین ۲۷, ۱۳۸۵ ۷:۲۹ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
يا رفيق من لا رفيق له
خدايا!
در پناه پرچم اسلام، به تو توسل مي جويم
و به حرمت قرآن، به تو اعتماد مي كنم
و با محبت پيامبرت، به درگاه تو تقرب مي جويم.
پس اين دل مؤمني كه هواي مؤانست با تو دارد، دچار وادي وحشت مكن.
ايام بر شما مبارك
التماس دعا
يا علي
فروردین ۲۷, ۱۳۸۵ ۱۱:۱۹ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام بزرگوار. این عید عزیز را تبریک می گویم. ان شاالله که عیدی های خوبی از رسول الله(ص) بگیرید. چه نقش پدر و مادر را خوب اجرا کرده اند این پدر و مادر. ان شاالله خدا اینچنین توانایی هایی به همه ی والدین عطا نمایند. التماس دعا
فروردین ۲۷, ۱۳۸۵ ۱۲:۰۳ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام
اجرتون با فاطمه زهرا
عالي بود
فروردین ۲۷, ۱۳۸۵ ۱۲:۲۸ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام. ميلاد رسول گرامي اسلام(ص) وامام صادق(ع) را تبريك مي گويم . ماجراي جالبي بود اما هر كسي اين شانس را ندارد كه با برخورد عاقلانهي اطرافيان به خصوص پدر و مادرش روبرو شود . بايد قبل از ورود هر وسيله فرهنگ استفاده از آن تعليم داده شود و الا فرقي نميكند كه افراد روبرو شده با آن مشكل خانوادگي يا هر مشكل ديگري داشته باشند يا نه . از شما هم به علت آگاهي دادنتان تشكر ميكنم . انشاالله در آيندهاي نزديك شاهد گسترش فرهنگ عمومي در اين زمينه باشيم . موفق باشيد
فروردین ۲۷, ۱۳۸۵ ۲:۰۴ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام مجدد خدمت شما . از لطف شما و كامنتهاي زيباتون ممنونم - هميشه شرمنده ميكيند - درواقع اين من هستم كه هميشه مديون خوبيهاي شما هستم .
فروردین ۲۷, ۱۳۸۵ ۵:۳۲ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام
50
تا صلوات هدیه به پیامبر اکرم امشب بعد نماز مغرب و عشاء
به امید ظهور فرزندشان یوسف زهرا
روی تخت یوسف زهرا نوشته است
هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
.................................................
اللهم صل علی محمد و آل محمد
سرو سرسبز گلستان وفا امده است
شمع بزم آفرینش،مصطفی امده است
روی ختم الانبیاءشده جلوه گر، چون ماه
یا محمد، یا محمد، یا رسول الله
مظهر آیات رب العالمین آمده است
آیت حق،رحمه للعالمین آمده است
پیک حق گوید که ختم المرسلین آمده است
روشن از رخسار از شد هر دل آگاه
مژده ای دلدادگان،حق کریم امده است
با خصال داور و خلق عظیم امده است
رهنمای راه جنات نعیم آمده است
تا شود با سنت و قران دلیل راه
خاتم پیغمبران عیدت مباکبادددددد
ای امام شیعیان عیدت مبارک باد
ای وصی مومنان عیدت مبارک باد
عاشق کوی تو هر دل آگاه
بر جمال حضرت صادق،سلام ما
شد قرین میلاد او،با سید بطحا
تهنیت از این دو میلاد ای بنی الزهرا
در تجلی شد به عالم نور و مهر و ماه
ما که دل بر مهر ال فطمه بسته ایم
عاشق کوی بقیع از جان و دل هستیم
سایلیم و بر سر راه تو بنشستیم
دست ما بر دامن زهرا سلام الله
التمس دعا
فروردین ۲۷, ۱۳۸۵ ۶:۴۳ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
هوالعزیز
هر ديده كه بيند رخ زيباي محمد
او سجده رود ، شكر كند خالق سرمد
از يمن قدومش همه عالم شده گلشن
چون خنده نشست روي لب مادر احمد
*************
ميلاد با سعادت پيامبر اعظم حضرت محمد مصطفي و عالم آل محمد حضرت امام جعفر صادق (ع ) بر عاشقان و شيفتگانشان مبارك باد.
فروردین ۲۷, ۱۳۸۵ ۱۱:۴۲ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام
فرخنده ميلاد پيامبر بزرگ اسلام و فرزند صادقش بر شما مبارك
فروردین ۲۸, ۱۳۸۵ ۶:۲۴ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام
از اینکه سر زدیم ممنون
به روزم و منتظر
موفق باشین
یا علی
فروردین ۲۸, ۱۳۸۵ ۱۱:۴۰ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام خب من خيلي خوشحالم كه اين خانم تونستن به لطف خدا از اين بحران خارج بشن اميدوارم دچار فكر و خيال و خواطري كه عمر آدمو تباه ميكنه نشده باشن چون اين مسئله ظاهرا تموم شد ولي خدا ميدونه اون خيالا اون صحبتايي كه داشتن يا حتي اصطلاحهايي كه به كار مي بردن با روح اين دختر خانم چيكار ميكنه آخه رو اين مسائل دخترا حساس ترن تا پسرا.
اينكه گفتين ايشون دنبال اين مسائل نبودن (اگه منظورتون دوست دختر دوست پسر بازيه كه بر منكرش لعنت)
اما در مورد كمبود محبت: خب ادم كه به سن بلوغ مي رسه نسبت به جس مخالف يه نگاه ديگه اي داره اگه مامانت صبح تا شب قربون صدقه ات بره يه حالي داري ولي يه جنس مخالف بهت بگه جانم عزيزم مهربانم حالي ديگر. اينو كه ديگه همه مي دونن براي همه هم هست يه آقاي دانايي مي گفت اين حسو بايد كنترل كرد مثلا براي دخترا پدرشون داداششون بايد دخترو از اين لحاظ ارضاء كنند براي پسرا هم مامانو خواهرشون با كلمات ساده ولي معجزه كني مثل عزيز دلم خواهر خوبم داداش نازم از اين چيزا ...
فروردین ۲۸, ۱۳۸۵ ۱۱:۴۱ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
مسئله ي ديگه از زبان استاد شهيد مطهري ميگم:
مرد بنده شهوت است و زن اسير محبت ، چيزي كه مردو ميلغزونه و از پا در مياره شهوته و زن به اعتراف روانشناسان صبر و استقامتش در مقابل شهوت از مرد بيشتره اما چيزي كه زن رو اسير ميكنه نغمه محبت و صفا و وفا و عشق از دهان مردي بشنود ، خوش باوري زن در همين جاست.
حالا من نمي دونم اين آقا چه جورين ! يعني ايشون مذهبي بودن يا نه ؟ اگه بودن داستانه دانشگاه چيه ؟ اگه نبودن چرا اين خانمو خواستن اسير كنن (آها يه چيزي كه براي من سواله اينه كه اين پسرايي كه مذهبي نيستن چرا ميرن سراغ دختراي مذهبي مثلا همين جا گفتم نمي دونم اين آقا علقه هاي مذهبي شون تا چه حديه ولي اين خانم گفته ما با هم صحبتاي علمي داشتيم در حالي كه نمي دونستيم پسر يا دختريم ولي اين مسئله به راحتي تو چت همون صحبتاي اول معلوم ميشه مخصوصا اگه دو طرف با احترام باهم صحبت كنن اينم نظر منه اگه بخوام توضيح بدم طولاني ميشه )
فروردین ۲۸, ۱۳۸۵ ۱۱:۴۲ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
در مورد اينكه چطور بابايي اين دختر خانم از همون اول مي دونستن اين پسره مشكل داره بازم از شهيد مطهري ميگم: ايشون در مورده اينكه چرا براي ازدواج دخترا اجازه ي پدر واجبه ميگن : زن مادامي كه دوشيزه است و هنوز صابون مردان به جامه اش نخورده است ،زمزمه هاي محبت مرد اونو به سهولت باور مي كنه اينجاست كه لازمه دختره « مرد ناآزموده » با پدرش كه از احساسات مردان بهتر آگاه است و پدران جز در شرايط استثنايي براي دختراشون خير وسعادت مي خوان مشورت كنه و لزوما موافقتشو جلب كنه . از اونجايي كه بابايي ايشون مردا رو بهتر از دخترشون ميشناسن خب از همون اول بو مي برن چه خبره
ولي خيلي خوشم اومد از كار اين خواهر خوبم كه به مامانو باباش راستشو گفت و آفرين به باباش كه دستشو گرفتو بلندش كرد خدا حفظشون كنه و حفظمون كنه براي اقامون اللهم عجل لوليك الفرج يا زهرا
خيلي طولاني شددددددددددد ببخشيد(يه چيز ديگه حالا اينجا بابا و مامان فهميده بودند كمكش كردن اگه يكي مامانو باباش اينجوري دتشو نگيرن اونم از ترس نگه اون چيكار كنه خب خيليا اينجوري گير مي افتن!)
فروردین ۲۹, ۱۳۸۵ ۱۱:۴۷ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
salam
bebakhshid khastam masalan virayeshesh konam
ye ho
hameye nazarate dustan pak shod:((
mibakhshid dige
mamnun ke be man sar mizanid
ya ali
فروردین ۳۰, ۱۳۸۵ ۱۱:۲۱ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
salam
mikhastam az in ke be man sar zadid tashakor konam
vaghean mataeb khandani darid
va in matlabeton ke momkene baraye har kodom az ma etefagh biofte khodaro shokr ke in dostemon bishtar az in dar manjelab nayoftad
ghorbon khoda beram ke khily mehrabone
فروردین ۳۱, ۱۳۸۵ ۱۱:۴۷ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
این مسائل جدیدی نیست ... پدر یا مادر این دختر اگر قبل از خرید کامپیوتر و استفاده ی از اون با دختر گلشون صحبت میکردند ، دخترشون بیراهه نمیرفت ... جالب اینجاست که اکثر این قصه ها تکراری اتفاق می افتد ...
اما کمتر مثل این دختر به دلسوزیهای پدرانه ی پدرشون بها میدن و کمتر مثل این پدر این قدر قشنگ برخورد میکنند ...این قضیه و قضیه های مشابه خیلی سنگین میاد ...
فروردین ۳۱, ۱۳۸۵ ۹:۲۶ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
salam
mamnun ke be man sar zadid
ya ali
movafagh bashid
اردیبهشت ۰۱, ۱۳۸۵ ۸:۲۹ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
بنام خدا
سلام به شما بزرگوار
وبلاگ بسیار پرمحتوایی دارید
مطلب اخیر رو خوندم جالب بود
روی صحبتم با همه دخترای گلیه کهاین مطلبو میخونن:بخدا حیفه شماها که بقول مامانم مثل برگ گل لطیف هستین لطافتتونو در معرض تندباد روزگار از دست بدید
همیشه توی اینجور موارد دخترا هستن که قربانی میشن اونم بخاطر عواطف واحساسات لطیف روحی
درپناه حق
اردیبهشت ۰۱, ۱۳۸۵ ۱۱:۳۴ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
سلام و صد خسته نباشيد.عالي بود.اگه همه ي پدر و مادرهايي كه فرزندانشونتو نت ميرن اينقدر خوب باحاشون حرف بزنن و كمكشون كنن ديگه هيچ بچهي عاقلي بدون اطلاع كاري بزرگ نميكنه.در واقع همهي بچهها از كوچيك و بزرگ همشون محتاج حد اقل يك ربع حرف زدن با والدينشون هستند و اگر پدر و مادرها هفتهاي يك بار وقتشونو به بچههاشون اختصاص بدن هيچ بچهاي به اصطلاح لا ابالي در نمياد.دوست دارم اينجا به عنوان يه بچهي ايروني به همهي پدر و مادرهايي كه اين نظر رو مي خونن بگم كه فقط تامين امور مالي بچهها اونارو راضي نميكنه.هيچ چيز جاي محبت والدين رو نميگيره.داستان عبرت آموزي بود.موفق باشيد و در پناه حق.
اردیبهشت ۰۱, ۱۳۸۵ ۱:۵۷ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
برادر خوبم بعد از مدت ها سلااام. اول از همه شرمنده به خاطر تاخیر طولانی مدتم. البته همیشه به اینجا می آمدم و از نوشته های آموزندتون استفاده میکردم ولی خوب نظر نمیدادم. در هر صورت امیدوارم بخشیده باشید.در مورد داستانی که نوشته بودید خوب خوش به حال این دختر خانم که پدری عاقل و فهمیده داشته چون به ندرت پدر و مادر هایی پیدا میشن که در مقابل یک همچین مسایلی این قدر منطقی تصمیم بگیرند.ولی من یک سوال داشتم مگه امکان این که خارج از دنیای مجازی اینترنت پسری با حرفهاش و دروغهاش دختری رو گول بزنه نیست؟؟پس چرا همه ما فقط میگیم از طریق مسنجر و این جور چیزها با کسی دوست نشو و... من خودم کسانی رو دیدم که از این طریق با هم آشنا شدن و ازدواج هم کردند و حالا هم خوشبختن؟؟...در آخر هم بینهایت ممنون از این همه لطفی که به من دارید و همیشه با نظرات خوبتون منو شرمنده میکنید. تا بعد
اردیبهشت ۰۱, ۱۳۸۵ ۹:۵۱ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام .
با خوندن این واقعیت تلخ کلی فکر کردم . آخرش به این نتیجه رسیدم که ای کاش انقدر با پدر و مادرهامون صمیمی بودیم که وقتی یه همچین مشکلی برامون پیش اومد اول با اونها در میون بذاریم ....
ای کاش پدر و مادرهامون کمی منطقی تر با موضوعات این چنینی برخورد می کردن تا راحت بشه باهاشون درد دل کرد .
عشق رازیست سر به مُهر ...اما این راز سر به مهر باید برای پدر و مادر فاش تا به راه درستی هدایت بشه .
از همه مهمتر ای کاش جوونای ما بدونن هیچ کسی به اندازه پدر و مادر خیر و صلاح ما رو نمی خوان پس بهتره تحت هر شرایطی بهشون اطمینان کنیم ....
استاد بزرگوار مطالب شما همواره تامل برانگیزه . براتون آرزوی سلامتی می کنم و امیدوارم موفق باشید .
اردیبهشت ۰۱, ۱۳۸۵ ۱۰:۱۶ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام. راستش باید به رحمتش امیدوار بود و همچنین به کرم بی نهایتش. ان شاالله که از در عفو و بخشش با ما محاسبه نماید و نه از در عدلش. التماس دعا
اردیبهشت ۰۱, ۱۳۸۵ ۱۱:۵۳ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
baba ey val.......
اردیبهشت ۰۲, ۱۳۸۵ ۱۰:۳۴ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
man montazere matlabe badi hastam
chera up date nemikonnid??
movafagh bashid
ya ali
اردیبهشت ۰۹, ۱۳۸۵ ۱۲:۳۳ قبلازظهر
نظر
ناشناس :
Ba salam! dastaneh khoobi boud... deletan noorani
اردیبهشت ۰۹, ۱۳۸۵ ۴:۳۹ بعدازظهر
نظر
ناشناس :
سلام
خسته نباشيد.
وبلاگ "عروج يك فرشته" مامان فاطمه به روز شد،
با عنوان" تلخ و شيريني هاي عاشقي علي و فاطمه"
قدم رنجه مي فرمائيد؟
بازگشت به صفحه اصلی