امشب شب عاشورا است
هوالقهار
پس عباس عليهالسلام نزد سپاهيان دشمن بازگشت و از آنها شب عاشورا را - براى نماز و عبادت - مهلت خواست. عمربن سعد در موافقت با اين درخواست، مردد بود، و سرانجام از لشكريان خود پرسيد كه: چه بايد كرد؟!
عمرو بن حجاج گفت: سبحان الله! اگر اهل ديلم (كنايه از مردم بيگانه) و كفار از تو چنين تقاضايى مىكردند سزاوار بود كه با آنها موافقت كنى!
قيس بن اشعث گفت: درخواست آنها را اجابت كن، به جان خودم سوگند كه آنها صبح فردا با تو خواهند جنگيد.
ابن سعد گفت: به خدا سوگند كه اگر بدانم چنين كنند، هرگز با درخواست آنها موافقت نكنم.(1)
و عاقبت، فرستاده ابن سعد به نزد عباس بن على عليهالسلام آمد و گفت: ما به شما تا فردا مهلت مىدهيم، اگر تسليم شديد شما را به نزد عبيدالله بن زياد خواهيم فرستاد! و اگر سر باز زديد، دست از شما بر نخواهيم داشت.(2)
خطبه امام عليهالسلام شب عاشورا
امام عليهالسلام ياران خود را نزديك غروب به نزد خود فراخواند.
على بن الحسين عليهالسلام مىفرمايد: من نيز خدمت پدرم رفتم تا گفتار او را بشنوم در حالى كه بيمار بودم، پدرم به اصحاب خود مىفرمود:
"اثنى على الله احسن الثنأ و احمده على السرأ و الضرأ، اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوة و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدين فاجعلنا لك من الشاكرين، اما بعد فانى لا اعلم اصحابا او فى ولا خيرا من اصحابى ولا اهلبيت ابر ولا اوصل من اهلبيتى فجزاكم الله جميعا عنى خيرا. الا و انى لاظن يومنا من هؤلأ الاعدأ غدا و انى قد اذنت لكم جميعا فانطلقوا فى حل ليس عليكم منى ذمام، هذا الليل قد غشيكم فاتخذوه و جملا و لياخذ كل رجل منكم بيد رجل من اهلبيتى فجزاكم الله جميعا ثم تفرقوا فى البلاد فى سوادكم و مدائنكم حتى يفرج الله فان القوم يطلبوننى و لو اصابونى لهوا عن طلب غيرى."(3)
خداى را ستايش مىكنم بهترين ستايشها و او را سپاس مىگويم در خوشى و ناخوشى. بار خدايا! تو را سپاسگزاريم كه ما را به نبوت گرامى داشتى و علم قرآن و فقه دين را به ما كرامت فرمودى و گوشى شنوا و چشمى بينا و دلى آگاه به ما عطا كردى، ما را از زمره سپاسگزاران قرار بده. من يارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهلبيتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهلبيتم نمىشناسم، خدا شما را به خاطر يارى من جزاى خير دهد! من مىدانم كه فردا كار ما با اينان به جنگ خواهد انجاميد. من به شما اجازه مىدهم و بيعت خود را از شما بر مىدارم تا از سياهى شب براى پيمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنيد و هر يك از شما دست يك تن از اهلبيت مرا بگيريد و در روستاها و شهرها پراكنده شويد تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. اين مردم، مرا مىخواهند و چون بر من دست يابند با شما كارى ندارند.
پاسخ ياران امام عليهالسلام
برادران امام و فرزندان و برادرزادگان او و فرزندان عبدالله بن جعفر (فرزندان حضرت زينب عليهاالسلام) به امام عرض كردند: ما براى چه دست از تو برداريم؟ براى اين كه پس از تو زنده بمانيم؟! خدا نكند كه هرگز چنين روزى را ببينيم.
ابتدا عباس بن على عليهالسلام اين سخن را گفت و بعد ديگران از او پيروى كردند و جملاتى همانند، بر زبان راندند.
پس امام عليهالسلام روى به فرزندان عقيل نمود و فرمود: شما را كشته شدن مسلم كافى است، برويد كه من شما را اذن دادم.
آنها گفتند: سبحان الله! مردم چه مىگويند؟! مىگويند ما بزرگ و سالار خود و عموزادگان خود كه بهترين مردم بودند در دست دشمن رها كرديم و با آنها به طرف دشمن تيرى رها نكرديم و نيزه و شمشيرى عليه دشمن به كار نبرديم!! نه! به خدا سوگند چنين نكنيم، بلكه خود و اموال و اهل خود را فداى تو سازيم و در كنار تو بجنگيم و هر جا كه روى كنى با تو باشيم، ننگ باد بر زندگى پس از تو.
سپس مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت: بهانه ما در پيشگاه خدا براى تنها گذاردن تو چيست؟! به خدا سوگند اين نيزه را در سينه آنها فرو برم و تا دسته اين شمشير در دست من است بر آنها حمله كنم، و اگر سلاحى نداشته باشم كه با آن بجنگم سنگ برداشته و به طرف آنها پرتاب مىكنم، به خدا سوگند كه ما تو را رها نكنيم تا خدا بداند كه حرمت پيامبر را در غيبت او درباره تو محفوظ داشتيم، به خدا قسم اگر بدانم كه كشته مىشوم و بعد زنده مىشوم و سپس مرا مىسوزانند و ديگر بار زنده مىگردم و سپس در زير پاى ستوران بدنم در هم كوبيده مىشود و تا هفتاد بار اين كار را در حق من روا بدارند، هرگز از تو جدا نگردم تا در خدمت تو به استقبال مرگ بشتابم، و چرا چنين نكنم كه كشته شدن يك بار است و پس از آن كرامتى است كه پايانى ندارد.
پس از او زهيربن قين برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست دارم كشته شوم، باز زنده گردم، و سپس كشته شوم، تا هزار مرتبه، تا خدا تو را و اهلبيت تو را از كشته شدن در امان دارد!
و بعد از زهير گروه ديگرى از اصحاب سخنانى حماسى بر زبان جارى كردند، و امام عليهالسلام در حق آنها دعاى خير فرمود و به خيمه خود بازگشت.(4) و (5)
محمدبن بشير
در شب عاشورا به محمدبن بشير حضرمى خبر دادند كه فرزندت در سر حد رى اسير شده است، او در پاسخ گفت: ثواب مصيبت او و خود را از خداى متعال آرزو مىكنم و دوست ندارم كه فرزندم اسير باشد و من بعد از او زنده بمانم.
امام حسين عليهالسلام چون سخن او را شنيد، فرمود: خدا تو را بيامرزد، من بيعت خود را از تو برداشتم، بر و در رهايى فرزندت از اسارت بكوش.
محمدبن بشير گفت: در حالى كه زنده هستم طعمه درندگان گردم اگر چنين كنم و از تو جدا شوم.
امام عليهالسلام فرمود: پس اين لباسها را به فرزندت كه همراه توست بده تا در نجات برادرش به مصرف برساند.
نوشتهاند كه: امام پنج جامه به او داد كه هزار دينار ارزش داشت.(6)
مرگ از عسل شيرينتر است
قاسم بن حسن عليهالسلام به امام عليهالسلام عرض كرد: آيا من هم در شمار شهيدانم؟
امام عليهالسلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟
عرض كرد: اى عمو! مرگ در كام من از عسل شيرينتر است!
و چه زيبا است اين شعر در توصيف اين نوجوان:
گرچه من خود كودكى نو رستهام ليك دست از زندگانى شستهام
كرده در روز ولادت مام من باز با شهد شهادت كام من
امام عليهالسلام فرمود: عمويت به فداى تو باد! آرى تو نيز از شهيدان خواهى بود آن هم پس از رنجى سخت، و پسرم عبدالله نيز كشته خواهد شد.
قاسم گفت: اى عمو! مگر لشكر دشمن به خيمهها هم حمله مىكنند تا عبدالله شيرخوار هم شهيد شود؟!
امام عليهالسلام فرمود: عمويت به فدايت تو باد! عبدالله كشته خواهد شد هنگامى كه دهانم از شدت عطش خشك شود و به خيمهها آمده آب با شير طلب كنم و چيزى نيابم، فرزندم عبدالله را طلب مىكنم تا از رطوبت دهانش بنوشم، چون او را نزد من آوردند قبل از آن كه لبانم را بر دهان او بگذارم، شقاوت پيشهاى از لشكريان دشمن، گلوى فرزند شير خوارم را با تير پاره كند و خون او بر دستانم جارى شود، آنگاه است كه دست به آسمان بلند كنم و از خدا طلب صبر نمايم و به ثواب او دل بندم، در اين حال نيزههاى دشمن مرا به سوى خود خواند و آتش از خندق پشت خيمهها زبانه كشد و من بر آنها حمله خواهم كرد و آن لحظه، تلخترين لحظه دنياست و آنچه خدا خواهد، واقع شود.
على بن الحسين عليهالسلام فرمود: قاسم با شنيدن اين سخنان زار زار گريست و ما نيز گريستيم و بانگ شيون و زارى از خيمهها بلند شد.(7)
ايستادگى تا مرز شهادت
از على بن الحسين عليهالسلام نقل شده است كه فرمود: چون پدرم به اصحاب فرمودند كه بيعت خود را از شما برداشتم و شما آزاد هستيد، اصحاب و ياران آن حضرت بر فداكارى و وفادارى خود تا مرز شهادت در كنار امام پافشارى نمودند.
امام در حق آنها دعا كرده فرمودند: سرهاى خود را بلند كنيد و جايگاه خود را ببينيد! ياران و اصحاب امام نظر كرده و جايگاه و مقام خود را در بهشت مشاهده كردند و امام عليهالسلام منزلت رفيع هر كدام را به آنها نشان مىداد.(8)
بعد از اين معجزه امام عليهالسلام بود كه اصحاب با سينههاى فراخ و صورتهاى بر افروخته به استقبال نيزهها و شمشيرها مىرفتند تا زودتر به جايگاهى كه در بهشت دارند، برسند.(9)
حفر حندق در اطراف خيام
امام عليهالسلام فرمان داد تا مقدارى چوب و نى كه در پشت خيمهها بود، در محلى كه اصحاب امام در شب عاشورا مانند خندق در اطراف خيمهها حفر كرده بودند، بريزند، زيرا هر لحظه احتمال شبيخون دشمن از پشت خيمهها مىرفت. امام عليهالسلام دستور داد به محض حمله دشمن، آن چوبها و نىها را آتش زنند تا راه ارتباطى دشمن با خيمهها قطع شود و فقط از يك قسمت كه ياران امام مستقر بودند، نبرد صورت پذيرد، و اين تدبير براى اصحاب امام بسيار سودمند بود.(10)
تحكيم مواضع
امام عليهالسلام از خيمه بيرون آمد و به اصحاب فرمان داد كه خيمهها را نزديك يكديگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض ديگر ببرند و لشكر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خيمهها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند به گونهاى كه خيمهها در سه طرف آنها قرار بگيرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند.(11) سپس امام و يارانش به جايگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى كردند و آن شب اصلاً نخوابيدند.(12)
غسل شهادت
امام عليهالسلام حضرت على اكبر را با سى نفر سواره و بيست نفر پياده فرستاد تا آب آوردند، آنگاه روى به ياران خود نموده و فرمودند: برخيزيد و آب بنوشيد كه اين آخرين توشه شماست، و وضو گرفته و غسل كنيد و لباسهاى خود را بشوئيد تا كفن شما باشد.(13)
اشعار امام عليهالسلام
على بن الحسين عليهالسلام مىگويد: من شب عاشورا در كنارى نشسته بودم و عمهام زينب نيز نزد من بود و مرا پرستارى مىكرد، ناگهان پدرم برخاست و به خيمه ديگرى رفت و جوين(14) غلام ابى ذر غفارى در خدمت آن حضرت بود و شمشير او را اصلاح مىكرد، و پدرم اين اشعار را مىخواند:
"يا دهر اف لك من خليلكم لك بالاشراق و الاصيل من صاحب و طالب قتيلو الدهر لا يقنع بالبديل و انما الامر الى الجليلو كل حى سالك سبيلى."(15)
اين اشعار را پدرم دو يا سه بار تكرار كرد، من مقصود او را يافتم، پس بغض گلويم را گرفت ولى خوددارى كرده و سكوت كردم و دانستم كه بلا نازل گرديده است. اما عمهام زينب چون اشعار امام را شنيد به خاطر رقت قلب و احساس لطيفى كه داشت نتوانست خود را نگاه دارد و بپا خاست در حالى كه لباسش به زمين كشيده مىشد، نزد پدرم رفت و گفت: واى از اين مصيبت! اى كاش مرا مرگ در كام خود مىگرفت و زندگانى مرا تمام مىكرد! امروز مادرم فاطمه، و پدرم على، و برادرم حسن در كنارم نيستند، اى جانشين گذشتگان و پناه بازماندگان.
پس امام حسين عليهالسلام به سوى خواهر نگريست و فرمود: خواهرم! شكيبايى تو را شيطان نربايد! و چشمان آن حضرت را اشك فرا گرفت و گفت: اگر مرغ قطا را به حال خود گذارده بودند، مىخوابيد.(16)
عمهام گفت: آيا تو را به ستم خواهند كشت و اين دل مرا بيشتر جريحهدار كرده و مىسوزانند؟! پس به روى خود سيلى زد و گريبان چاك كرد و بيهوش افتاد.
امام حسين عليهالسلام برخاست و آب بر رويش پاشيد تا به هوش آمد و فرمود: اى خواهر! تقواى خدا را پيشه كن و به شكيبايى خود را تسلى ده و بدان كه اهل زمين مىميرند و اهل آسمان نمىمانند و هر چيزى فانى شود مگر خدا، همان خدايى كه خلق را به قدرت خود آفريد و باز آنها را برانگيزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى بايد از رسول خدا سرمشق بگيريم و در بلاها و مصيبتها عنان اختيار خود را از دست ندهيم.
امام عليهالسلام خواهر خود را با اينگونه سخنان تسلى داد و به او گفت: تو را به خدا كه در مصيبت من گريبان خود را چاك مزن، و صورت خود را مخراش، و پس از شهادتم شيون و زارى مكن.
على بن الحسين عليهالسلام مىگويد: پس از اين كه عمهام آرام گرفت پدرم او را در كنار من نشانيد.(17)
پيوستن گروهى به امام عليهالسلام
نوشتهاند: سى نفر از اهل كوفه كه در لشكر عمر بن سعد بودند به او گفتند: چرا هنگامى كه فرزند دختر رسول خدا به شما سه مسأله را پيشنهاد مىكند تا جنگى در نگيرد، شما هيچ كدام را نمىپذيريد؟! و پس از اين اعتراض، از لشكر ابن سعد جدا شده و به اردوى امام پيوستند.(18)
برير و ابو حرب سبيعى
ضحاك بن عبدالله مشرقى مىگويد: چون شب فرا رسيد، امام حسين عليهالسلام و اصحابش تمامى شب را به نماز و استغفار و دعا و تضرع و درگاه الهى بسر بردند.
گروهى از سواره نظام ابن سعد كه شبانه نگهبانى مىدادند در اول شب از كنار خيمههاى ما گذشتند در حالى كه امام حسين عليهالسلام اين آيه را تلاوت مىفرمود (ولا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزادادوا اثما و لهم عذاب مهين ما كان الله ليذر المؤمنين على ما انتم عليه حتى يميز الخبيث من الطيب.) (19)، يكى از آنها گفت: به خداى كعبه قسم كه ما همان پاكان هستيم كه از شما جدا گرديدهايم!! او مىگويد: من او را شناختم به برير بن خضير گفتم: اين مرد را مىشناسى؟
برير گفت: نه.
گفتم: او ابو حرب سبيعى است كه عبدالله بن شهر نام دارد و مردى شوخ و دلاور است و سعيدبن قيس به علت جنايتى كه انجام داده بود او را به زندان افكند.
برير بن خضير به او گفت: اى فاسق! گمان مىكنى كه خدا تو را در زمره پاكان قرار داده است؟!
او به برير بن خضير گفت: تو كيستى؟!
گفت: من برير بن خضيرم.
او گفت اى برير! به خدا سوگند كه بر من بسيار گران است كه به دست من هلاك شوى.
برير گفت: آيا مىتوانى از آن گناهان بزرگى كه مرتكب شدهاى، توبه كنى و به سوى خدا باز گردى؟ به خدا قسم كه پاكيزگان مائيم و شما همه پليديد.
گفت: من هم بر درستى سخن تو گواهى مىدهم!
ضحاك بن عبدالله به او گفت: واى بر تو! اين معرفت چه سودى به حال تو دارد؟!
گفت: فدايت شوم! پس چه كسى نديم يزيد بن عذره باشد كه هم اكنون با من است؟!
برير گفت: تو مردى سفيه و نادانى، پس او بازگشت.
نگهبانان ما آن شب عزرة بن قيس احمسى و سواران او بودند.(20)
در تدارك لقاء
امام عليهالسلام دستور دادند تا خيمهاى را جهت استحمام و غسل اختصاص دهند، عبدالرحمن و برير بن خضير بر در آن خيمه به نوبت ايستاده بودند تا داخل شده و خود را نظافت كنند. برير با عبدالرحمن مزاح و شوخى مىكرد! عبدالرحمن گفت كه: حالا وقت مزاح نيست! برير گفت: خويشان من مىدانند كه من هرگز نه در جوانى و نه در كهولت، اهل شوخى نبودهام ولى چون به من بشارت سعادت داده شده است سر از پا نمى شناسم و فاصله ميان خود و بهشت را جز شهادت نمىبينم.(21)
نافع بن هلال و امام عليهالسلام
امام در نيمه شب بيرون آمد و خيمهها و تپههاى اطراف را نگاه مىكرد، نافع بن هلال هم از خيمه بيرون آمده و به دنبال حضرت حركت مىكرد، امام از نافع پرسيد: چرا به دنبال من مىآيى؟!
نافع گفت: يابن رسول الله! ديدم كه شما به طرف لشكر دشمن مىرويد، بر جان شما بيمناك شدم.
امام فرمود: من اطراف را بررسى مىكنم تا ببنيم كه فردا دشمن از كجا حمله خواهد كرد.
نافع مىگويد كه: امام عليهالسلام بازگشت در حالى كه دست مرا گرفته و مىفرمود: به خدا سوگند اين وعدهاى است كه در آن خلافى نيست؛ پس به من فرمود: اين راه را كه در ميان دو كوه قرار گرفته، مشاهده مىكنى؟ هم اكنون در اين تاريكى شب، از اين راه برو خود را نجات بده!
نافع بن هلال خود را بر قدمهاى امام انداخت و گفت: مادرم در سوگم بگريد اگر چنين كنم، خدا بر من منت نهاده كه در جوار تو شهيد شوم.
سپس امام عليهالسلام داخل خيمه زينب گرديد، نافع مىگويد: من در بيرون خيمه ايستاده و منتظر آن حضرت بودم، شنيدم كه حضرت زينب به امام مىگفت: آيا از تصميم يارانت آگاهى؟ و مىدانى كه تو را فردا رها نخواهند كرد؟!
امام عليهالسلام فرمود: همانگونه كه كودك به پستان مادر علاقمند است، آنها نيز به شهادت علاقه دارند!
نافع مىگويد: چون اين سخن را شنيدم نزد حبيب بن مظاهر آمده و او را از جريان امر آگاه ساختم، حبيب گفت: اگر منتظر دستور امام نبودم، همين الان به دشمن حمله مىكردم.
نافع مىگويد: به او گفتم: امام هم اكنون نزد خواهرش زينب است، آيا ممكن است اصحاب را جمع نموده و آنها سخنى بگويند كه زنها آرامش پيدا كنند؟
حبيب، ياران امام را صدا كرد، همگى آمدند و در كنار خيمههاى آل البيت فرياد بر آوردند كه: اى خاندان رسول خدا! اين شمشيرهاى ماست، قسم خوردهايم كه آنها را در غلاف نكرده و با دشمن شما مبارزه كنيم، و اين نيزههاى ماست كه در سينه دشمن قرار خواهد گرفت.
پس زنان از خيمهها بيرون آمده و گفتند: اى جوانمرادان پاك سرشت! از دختران پيامبر و فرزندان اميرالمؤمنين حمايت كنيد.
و به دنبال اين سخن، همه اصحاب گريستند.(22)
رؤياى امام عليهالسلام
به هنگام سحر، امام حسين عليهالسلام به خوابى سبك فرو رفت، و چون بيدار شد فرمود: ياران من! مىدانيد هم اكنون در خواب چه ديدم؟
اصحاب گفتند: يابن رسول الله چه ديدى؟
فرمود: سگانى را ديدم كه به من حمله مىكردند تا مرا پاره پاره كنند، و در ميان آنها سگى دو رنگ را ديدم كه نسبت به من از ديگر سگان وحشىتر و خون آشامتر بود! گمان مىكنم آن مرا خواهد كشت مردى باشد ابرص! و در دنباله اين خواب، جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را ديدم كه تعدادى از اصحابش همراه او بودند و به من فرمود: فرزندم! تو شهيد آل محمدى و اهل آسمانها و كروبيان عالم بالا از مژده آمدنت شادى مىكنند و امشب به هنگام افطار نزد من خواهى بود، شتاب كن و كار را به تأخير مينداز! اين فرشتهاى است كه از آسمان فرود آمده است تا خون تو را گرفته و در شيشه سبز رنگى قرار دهد.
ياران من! اين خواب گوياى آن است كه اجل نزديك و بى ترديد هنگام رحيل و كوچ از اين جهان فانى فرا رسيده است.(23)
روز عاشورا(24)
سپيده دم امام عليهالسلام با اصحابش نماز صبح را خوانده و دست مباركش را به سوى آسمان برداشت و گفت:
"اللهم انت ثقتى فى كل كرب و رجائى فى كل شده، و انت لى فى كل امر نزل بى ثقه وعده، كم من هم يضعف فيه الفواد و تقلّ فيه الحيله و يخذل فيه الصديق و يشمت فيه العدو نزلته بك و شكوته اليك رغبته منى اليك عمن سواك ففرجته و كشفته فانت ولى كل نعمه و صاحب كل حسنه و منتهى كل رغبه؛ خداوندا! تو پناه منى در مشكلها، و اميد منى در سختيها، و ملجأ و ياورم هستى در آنچه كه بر من نازل شود؛ پروردگارا! از چه دل زخمهاى رنج آورى كه قلب را شكسته و چاره را گسسته و دوست را به ناروائى داشته و نيش دشمن را به همراه، به تو شكايت مىكنم كه اميد به تو بىنيازى از دل دادن با ديگرى است، پس بگشاى درهاى بسته را و بنماى روزنههاى اميد را كه تو راست تمام نعمتها و از آن توست همه خوبيها و تويى تنها مقصود آرزوها."
سپس امام عليهالسلام بپا خاست و خطبه خواند و حمد و ثناى الهى نمود و به اصحابش فرمود: خداى عزوجل به شهادت من و شما فرمان داده است، بر شما باد كه صبر و شكيبايى را پيشه خود سازيد.(25)
تعداد ياران امام عليهالسلام
تعداد اصحاب امام عليهالسلام در روز عاشورا سى و دو نفر سواره و چهل نفر پياده بوده است. و از محمد بن ابى طالب نقل شده كه پيادگان هشتاد و دو نفر بودند. و سيدابن طاووس از امام باقر عليهالسلام نقل كرده است كه تعداد ياران چهل و پنج نفر سواره و صد نفر پياده بودند.(26)
امام حسين عليهالسلام زهير بن قين را در ميمنه سپاه خود قرار داد، و حبيب بن مظاهر را بر ميسره سپاه گمارد، و پرچم را به دست برادرش عباس عليهالسلام سپرد، و خيمهها را در پشت سر سپاه قرار داد و امر كرد خندقى را كه در پشت خيمهها حفر كرده بودند از نى و هيزم انباشته و آنها را آتش زدند كه دشمن نتواند از پشت حمله كند.(27)
سپاه عمر بن سعد
عمر بن سعد نيز عبدالله بن زهير ازدى را بر جمعى از سپاهيان كه اهل مدينه بودند(28)، امير كرد، و قيس بن اشعث بن قيس را فرماندهى قبيله ربيعه و كنده داد، و عبدالله بن ابى سبره جعفى را بر سپاهيان مذحجى و اسدى، و حر بن يزيد رياحى را به فرماندهى قبيله تميم و همدان گمارد (و تمامى اين گروهها در صحنه جنگ با امام حسين عليهالسلام حضور داشتند به جز حر بن يزيد كه توبه كرد و به اردوى امام رفت و به شهادت رسيد.)
بعد از اين تقسيم مسئوليتها - كه ريشه قومى داشت - عمر بن سعد، عمرو بن حجاج زبيدى را بر ميمنه لشكر، و شمر بن ذى الجوشن را بر ميسره، و عروه بن قيس احمسى را بر سواره نظام، و شبث بن ربعى را بر پياده نظام خود گمارد، و پرچم را به دريد، غلامش سپرد.(29)
حركت سپاه دشمن
سپاه عمر بن سعد رو به سوى خيمهها نموده و اطراف خيام امام حسين عليهالسلام را محاصره كردند با خندقى كه به دستور امام عليهالسلام در اطراف خيمهها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند، برخورد كردند، شمر بن ذى الجوشن (عليه اللعنه) نعره بر آورد كه: اى حسين! پيش از فرا رسيدن قيامت و آتش دوزخ، به استقبال آتش رفتهاى؟!
امام حسين عليهالسلام فرمود: اين كيست؟ گويا شمر بن ذى الجوشن است!
گفتند: آرى.
اما با بانگى رسا در پاسخ شمر فرمود: اى پسر زن چران! تو به عذاب آتش سزوارترى.
مسلم بن عوسجه تصميم گرفت كه شمر را هدف تير قرار دهد، امام حسين عليهالسلام او را از اين كار باز داشت!
عرض كرد: بگذاريد تا اين فاسق را كه از سردمدران ستمكاران است به تير بزنم كه فرصت خوبى است.
امام عليهالسلام فرمود: او را به تير مزن زيرا من دوست ندارم كه آغازگر جنگ با اين گروه باشم.(30)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نواها :
نغمههای روز نهم محرم
نوای دل
حضرت عباس (ع)
خيلی خيلی التماس دعا دارم هااا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پینوشتها:
ـــــــــــــــــ
1- الملهوف 38.
2- ارشاد شيخ مفيد 2/91.
3- كامل ابن اثير 4/57.
4- ارشاد شيخ مفيد 2/92.
5- چه زيباست كلام خداوندى كه فرمود (من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا) (سوره احزاب: 23)، همچنين (و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرين فى الباسأ و الضرأ و حين الباس) (سوره بقره: 177)، كه از مصاديق بارز اين آيات همين رادمردانى هستند كه با ايثار جان و ثبات و استقامت هم نام خود را خالد و جاويدان نمودند و ابديت را كسب نمودند و هم درس وفادارى و تسليم در برابر حق و بردبارى و فداكارى را به انسانها آموختند.
6- الملهوف 39.
7- نفس المهوم 230.
8- خرائج 2/848.
10- الامام الحسين و اصحابه 257.
11- امام عليهالسلام امر كرد كه اصحاب و يارانش بين خيمهها قرار گرفته و آنها را از سه طرف خيمهها احاطه نمايد، و اين شيوه براى اين بود كه دشمن نتواند به وسيله تير، ياران آن حضرت را هدف قرار دهد.
12- انساب الاشراف 3/186.
13- امالى شيخ صدوق، مجلس 30.
14- اين نام را بلاذرى «انساب الاشراف» ذكر كرده و ما آنچه آوردهايم بر اساس نقل ارشاد است.
15- «اى روزگار! اف بر تو باد كه دوست بدى هستى، چه بسيار صبح و شام كه صاحب و طالب حق كشته گشته، و روزگار، بَدَل نمىپذيرد؛ و امور به خداى بزرگ باز مىگردد، و هر ذى وجودى از اين راه كه من رفتم، رفتنى است».
16- اين مثل را در جائى به كار مىبرند كه كسى مجبور بر انجام امرى شود كه آن را مكروه بدارد.
17- ارشاد شيخ مفيد 2/93.
18- العقد الفريد 4/168.
19- سوره آل عمران: 178، 179. «گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند كه مهلتى كه ما به آنان دهيم به حال آنان بهتر خواهد بود، بلكه مهلت براى امتحان مىدهيم تا بر سركشى بيفزايند و آنان را عذابى است خوار و ذليل كننده خداوند هرگز مؤمنان را وانگذارد بدين حال كنونى، تا آن كه آزمايش كند بدسرشت را از پاك گوهر».
20- البداية و النهاية 8/192.
21- الامام الحسين و اصحابه 259
22- مقتل الحسين مقرم 281.
23- بحار الانوار 45/3.
24- در حديث مناجات موسى عليهالسلام آمده است كه گفت: خدايا! چرا امت پيامبر خود، محمد را بر ديگر امتها فضيلت دادى؟
خداى تعالى فرمود: آنان را به جهت 10 خصلت فضليت دادم: نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و نماز جمعه و نماز جماعت و قرآن و علم و عاشورا.
موسى سؤال كرد: عاشورا چيست؟
خداى تعالى فرمود: گريستن بر فرزند محمد صلى الله عليه و آله و سلم و مرثيه و عزادارى بر فرزند پيامبر برگزيده. اى موسى! هر بندهاى از بندگانم در آن زمان كه او بگريد و يا تباكى كند در سوگ فرزند مصطفى او را پاداش بهشت دهم، و هيچ بندهاى از بندگانم از مال و ثروت خود در راه محبت فرزند دختر پيامبر صرف ننمايد مگر اين كه پاداش هر درهم را هفتاد درهم در دنيا عطا كنم و در بهشت متنعم شود و از گناهان او در گذرم، به عزت و جلالم سوگند هيچ زن يا مردى قطرهاى از اشكش در روز عاشورا و يا غير آن جارى نگردد مگر اين كه او را پاداش صد شهيد عطا نمايم. (مجمع البحرين 3/405 - لغة عشر).
25- اثبات الوصية 126/ مختصر تاريخ ابن عساكر 7/146/ و در اثبات الهداة 2/583 همين مطلب را حلبى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است.
26- بحار الانوار 45/4.
27- ارشاد شيخ مفيد 2/95.
28- ممكن است مراد از مدينه در اينجا، كوفه باشد، زيرا بعيد به نظر مىرسد كه اهالى مدينه در لشكر عبيدالله شركت كرده باشند؛ و شايد هم گروهى از اهل مدينه كه به كوفه آمده و در آنجا سكنى گزيدند مراد باشد، زيرا كوفه شهرى بود كه سكنه آن را مليتهاى مختلف تشكيل مىداد.
29- كامل ابن اثير 4/60.
30- ارشاد شيخ مفيد 2/96.
نظرات رسيده: 0
بازگشت به صفحه اصلی